در سينهام باياتي نابي شکفته است

                                                عمران کجاست؟!


        

متن سخنرانی حسن ریاضی (ایلدیریم) در مراسم یادبود عمران صلاحی

فرهنگسرای هنر (ارسباران) - تهران


عمران صلاحي، شاعر و طنزپرداز پر آوازهي ميهنمان! که در يکي از دورانهاي سخت و پرآشوب اين مرزوبوم زيست و زيستههايش را به صورت تصويرهاي هنري جاني دوباره بخشيد.

هنرمندي که چهرهي زمانهاش را در طنزهايش به خنده نشست و روح بيقرار و پر تلاطم دورانش را در اشعارش جاري ساخت.

 طنزپردازي به نام که از زندگي طنز آموخت و در مدرسهي «توفيق» آموختههايش را به روز کرد و در «مکتب ملانصرالدين» به کمالش رساند. از اين رهگذر ‌سبک و سياق خود را يافت ‌و يکي از چهرههاي ماندگار اين عرصه شد.

 طنز پژوهي که با نوشتهها و جستارهايش چراغي فرا راه پويندگان و پژوهندگان بعدي قرار داد.

شاعري که به شعرش ميمانست. انساني که صفاي زنده بود. مردي فروتن، با روحي لطيف و جاني شريف. انسانيت متجسم که  زلالي درونش از چشمان پر آفتابش ميتابيد و چون مهرِ منتشر جاري ميگشت. هنرمندي که در شعرهايش ميشکفت و در طنزهايش گل ميکرد. حضورش تجلي زيبائي بود. او، با صفايش، با خندههايش، اندوه را و تاريکي را حتي مرگ را نيز تا آنسوي نگاه ميتاراند و صفايش را چو ن رنگينکماني چتر ميکرد تا تو از زير طاقش بگذري و  با شعر و هنر در آميزي و به انسان بودنت ببالي:

 

 

آيينهاي

خاطرههايش را مرور ميکند

باغي

درخوشهی انگور عبور ميکند

قنديلي

کوچه را پر از نور ميکند

****

کلمات از رفتار باز ميمانند

اشارات و اشياء

به رقص برميخيزند!

 

 

عمران شخصيتي بلورين و شفاف داشت. هر چه از دورتر به تماشايش مينشستي،‌ از درخشش رشکانگيزش درشگفت ميشدي و چون از نزديکتر مينگريستياش وجوه و زاويههاي پرشمارش دريافت تو را از چند و چون بودنش دشوارتر ميکرد. و او را دست نيافتني تر مينمود. اما خود، آيا از اين همه زيبا بودنش آگاه بود؟ نميدانم، ‌اگر هم بود، عيان نمينمود. در رفتار و کردارش همان بود که در گفتار و نوشتارش. موًدب و مهربان. با خيليها دوست، با گروهي جوشيده و دمخور، ‌با بعضيها يار گرمابه و گلستان بود. در همه حال خودش بود. چه زماني که ململ نازک کمرويي رخسارش را در درخششي نرم و ملايم فرو ميپيچيد؛ و چه آنگاه که پردهي پرهيز از دل خويش به کنار ميزد. همان انسان فروتن، بزرگوار و‌ شاديآفرين بود. حضورش حضور بهار بود.

اما، ‌اگر تو هشيار بودي و دل به دلش بسته داشتي، ميديدي که: در پي کلامي شوخ و شنگ، از کم روئياش ، از حجب انسانياش خنده از لبانش ميرميد و در چشمانش حلقه ميزد. آنگاه که تلاش ميکرد از چنگ اين شوخ چشمي و شيرينکاري بگريزد؛‌ اينبار خنده در دستان مهربانش با حرکات تند و کوتاه،‌ ميتپيد و بال بال ميزد و... خاموش! لحظهاي حس ميکردي چيزي در جانش چنبره زده و بعد چون تلخي اندوه درون در عمق جانش مينشست، آرام – آرام ‌ به خود ميآمد. فروغ جان به رخسارش که ميدميد: چهرهاش گشاده ميشد! و تازه تو به صرافت ميافتادي که چه اندوهي در ژرفاي شادخوئي اوست!.

 

آي نسيم سحري،   

              يه دل پاره دارم

                         چن ميخري؟   

 

 

شعر عمران عين زندگيست. زندگي مردمان ساده، ‌سختکوش، کم توقع. ‌زندگي مردماني که تلخي روزگار را تاب ميآورند. اندوهانشان را با چاشني لطيفهها و بذلهگوئيها ميآميزند، ميزيند، و جهان را زيبا ميکنند. مردان و زناني که از طليعهي تاريخ تا به امروز پيوسته در کار آفرينش فرهنگ مادي و معنوي جامعه هستند. انسانهايي که شعر و هنر با بودن آنها،‌ با پذيرفتن آنها معنا مييايد و ‌ماندگار ميشود. هر آفرينهي هنري اگر از جنس روياها و آرزوهاي مردم نباشد در غبار تاريخ گم ميشود و هيچ!

 

مادرم مثل بهار

گوشهي پارچه گل ميسازد

نخ گلدوزي او کوتاه است

مادرم ميترسد

غنچهها وا نشوند.

 

از اين منظر مردمي بودن زيبنده و برازندهي اشعار عمران است. مايهها و مضامين شعرهاي او  برگرفته از زندگي مردمي است که شاعرش در ميانشان زيسته و با غم و شاديهايشان در آميخته است. زبان شعر او ساده، صميمي و شفاف است. اما عميق! اين اشعار از ذهن و زبان شاعري تراويده است که عاطفه و انديشهاش آغشته و سرشته با روياها و آرزوهاي مردمي است. او به مرتبهي همدلي با مردم رسيده است. از اين روي جانمايهي اشعار عمران را همدرديهاي انساني تشکيل ميدهد. اين اشعار از صافي جاني گذشتهاند که دلبسته و‌ همزبان مردم است. به اين دليل جوهره و جانمايهي اشعار عمران بيشايبه‌ي تفسير و تعبيرهاي عالمانه و اديبانه به دل و سينهي مردم جاري و ساري ميگردد.. اين همان نيرو و افسون نهفته در ذات شعر عمران است که حتي خصوصيترين و محرمانهترين حس و حال شاعرانهي او را به عاطفهي عمومي، به خاطرهي جمعي گره ميزند.

او، حتي تلخترين، گزندهترين، تابسوزترين احساسات درونياش را، ‌آن چنان دگرديسي ميداد و آنها را چنان به شوخي، شيريني و خنده بدل ميساخت، گوئي که از روح شادان او تراويده بود. بزرگترين هنر عمران اين بود که از غم خنده ميپرداخت!

 

 

اصيل زادگان

با گردونهي سکههاشان

سبک ميگريزند

و عذاب سنگيني

بين در شهر ماندگان

              عادلانه توزيع ميشود

 

 

دو سرچشمهي جوشنده از دل و زبان دو کوهسار در جويباري يگانه ميشوند و شعر عمران از اين جويبار يگانه سيراب ميشود. يکي از اين سرچشمهها سينهي مردم آذربايجان است: سرشار از باياتيها، ‌ترانهها، ‌آوازهاي عاشيقي و.... و آن ديگري دل مردمان فارس زبان: انباشته از ترانهها،‌ متلها،  دوبيتيها و تصنيفها .... اين دو سرچشمه اگرچه گوهري يگانه دارند، اما در زبانهاي متفاوت لحن و بيان گوناگون يافتهاند. هر کدام لطافت و شيريني خاص خود را دارند. ‌شعر عمران وقتي که در زبان فارسي شکل ميگيرد، رنگ و بوي زبان مادري شاعر، به آن طعم و درخشش دلپذير ميبخشد و از اين رهگذر لحن و موسيقي نهفته در زبان آذربايجاني در هيأت شعر عمران ضربآهنگ روحنوازي مييابد. همچنين دريافتها و آموزشهايش از شعر فارسي در نحوهي ساخت و بافت تصاوير و شيوهي پرداخت و اجراي زبان و همچنين چگونگي شگردهاي بياني‌اش به شعر آذربايجاني او نيز لطافت و زيبائي خاصي ميبخشد که از ديگر نوسرايان آذربايجاني متمايزش ميگرداند. و اين ويژگي اسلوب هنري عمران صلاحي است که او را در ميان فارسي سرايان و آذربايجاني سرايان متشخصتر کرده است. از اين ديد گاه شعر عمران نمونهاي بس زيبا از تأثير و تأثرهاي زباني است و در همآميزي‌هاي فرهنگها را به گونهاي رشک انگيز به نمايش ميگذارد:

 

 

يک دسته گل                                              بير دسته گوٍل

                                                             

 در هر چراغ دوري                                     چـيًراق يٌانـيًر اوزاقلاردا

ستارهاي ميسوزد                                      اولدوز يٌانـيًر اوزاقلاردا

 در هر ستارهاي عشقي                                هر اولدوزدا بير سئوٌگي وٌار

در هر عشقي گلي                                       هر سئوٌگي ده بير دسته گوٍل

در هر گلي عطري                                       هر گوٍلده بير عطر

درهر عطر پروانهاي                                   هر عطيرده بير کپهنک

در هر پروانه شاعر ي                                 هر کپهنکده بير شاعير

 

 

 عامل ديگري که در شکلگيري شخصيت هنري و اجتماعي عمران بس مهم  و موًثر بوده، محيط فرهنگي و هنري است. محيطي خاص که از دههي چهل تا دههي هشتاد بازتاب دهندهي تحولات اجتماعي، سياسي، فرهنگي جامعهي ايراني است .  فضا ي فرهنگياي که دائما" در حال دگرگوني و تحول، و شدن بوده است.‌ عمران در اين محيط  نشو و نما يافت و هنر و  شخصيتاش شکل گرفت و خود نيز به يکي از تأثيرگذاران فرهنگي جامعه ايران بدل  شد.

او با بسياري از سرشناسترين و تأثيرگذارترين شخصيتهاي هنري ايران نشست و برخاست داشت: افرادي، با  منشها و بينشهاي متفاوت و با مشربهاي فکري گوناگون و گاه متضاد اما عمران با شخصيت منحصر به فردش توانسته بود دايرهي بودن  را فراختر نموده و انسانيترين و آزادمنشانهترين جوهرهي هر بينش و نگرش را شناسايي کرده  و با آنها همساز گردد. او وجودش را چون رشتهاي نامرئي از دل اين همه انديشه و عاطفهي متنوع و تلألوهاي رنگارنگ هنري گذرانده و با مغناطيس حضورش دلهاي پرشماري را به هم پيوند زده بود. از اين نظر عمران صلاحي يکي از دموکراتترين، شريفترين و ‌متواضعترين انسانهايي بود که من تا حالا شناختهام. مردي با قلبي بزرگ و منشي بزرگوارانه،‌ که خيليها دوستش داشتند.

اين محيط هنري، اين فضاي فرهنگي موقيعت ويژهاي بود که عمران در آن باليد، استعدادهايش شکوفان شد و به ثمر نشست. موقيعت ويژهاي که نصيب کمتر کسي ميشود. تنوع موضوعات،‌ گوناگوني قالبها،‌ رنگارنگي شيوههاي بياني او مايه هاشان را از اين محيط گرفتهاند، بازتاب فضاي اين محيط هستند.

عمران در اوج شکوفائي هنري، غرق در زلالي خويش بود و ميسرود :

 

 

حالم چقدر خوب است

دنيا را دنياتر ميبينم

زيبا را زيباتر

گلها را گلهاتر

 

 

با آوازي از اين دست، اين «درناي» خوشآواز ما بر فراز بامهاي شرق، تا اوج عاشقانهي آوازش پرواز کرد. اين قوي فريبا در درياهاي سبز، به دور دستها ، به ابتداي شرق خراميد، تا زيباترين آوازش را، ‌هم آواز شاعران جهان بخواند. با آنها  سرود انسان بودن بسرايد. صداي آدمي را آواز در دهد و در دنياي ناهموار و بيسامان، در زمانهي نامردميها شعر را چون آيينهي نيکيها و همدليهاي انساني، چون پرچم  صلح و دوستي ملتها فراز بام جهان بچرخاند و بسرايد. و سرود ! و در «کاشغر»  حتي براي   زيبا رخان چين و ختن به زبان مادرياش شعر خواند.

 

 

سازيًن سيمي دالغالانـيًر

دالغالار داشا ديٌير

                        جالانـيًر

ايندي منيم اوٍرهيٌيم

يئلکنسيز بير گمي کيمي

                دالغاريًن ايچينده

 

دريغا ! مرگ چنبره زده در جان نجيب عمران،‌ با نيش زهرناکاش قلب شاعر شريف ما را  گزيد. عمران هنوز آواز اين سفر را سر نداده، مرگش را سرود و در نيمشبان پاييزي غمبار، ‌مرگ و ميلادش به هم رسيدند. جسم نازنيناش با زردهاي خزاني پاييز در آميخت و به آنسوي نگاه آدمي، ‌تا آه.... سفر کرد.

 اينک وداع آخر ! در يک سوي سکوي تالار «خانهي هنرمندان ايران» کرسي خطابه و در ديگر سوياش تمثال عمران با آن چهرهي هميشه آشنا، خيره بر انبوه مردمان. و يادش با دوستدران به هزار زبان در سخن است. جمعيت فوج- فوج ميآيند و دسته – دسته ‌دور عمران حلقه ميزنند . او در همهي اين حلقههاي متعدد در تجلي است  و با شوخ چشميهايش تبسّم را بر لبها مينشاند و در  بهت و حيراني ياران و دوستداراناش نهان ميشود. و باز اندوه است که موجا موج  در اين جمع  پر شمارجاريست!

عمران ميگفت:

 

بوته

 

مادر بزرگ من

دم مرگش، ‌گفت:

- در سينهام باياتي نابي شکفته است

عمران کجاست؟!

***

امروز روي خاکش

روييده چار بوتهي نازک

مانند چار مصراع،

از يک دو بيتي ناب!


* استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد