سیمای معنوی پیر برنای ادبیات آذربایجان استاد بهزاد بهزادی /حسن ریاضی(ایلدیریم)



   سیمای معنوی پیر برنای ادبیات آذربایجان
                                         استاد «بهزاد بهزادی
»




 من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

از شمع پرس قصه‌،  ز باد هوا مپرس

(حافظ)

  استاد بهزاد بهزادی  از دانشمندان صاحب نام ایران و از فرهیختگان پر تلاش و فرهنگ ساز آذربایجان است. این انسان شریف و سخت کوش بیش از۶۰ سال از عمر پر بارش را صرف ترقی اجتماعی و اعتلای فرهنگی‌، تدوین و نگارش فرهنگ نامه ها و انتشار روزنامه و مجلات کرده است‌، که ثمره فعالیت عاشقانه و فداکارانه این پیر فرزانه‌، آثار ماندگار و برجسته‌ای است که با تأثیرگذاری کارساز و پایا روی غنای فرهنگ و ادب جامعه ادبی ما، بخش عمده‌ی آنها از جمله «فرهنگ‌ها» جزئی از گنجینه فرهنگی پر بار این مرز و بوم گشته‌اند. از این رهگذر استاد بهزادی به عنوان فرهنگ‌نگاری بی‌همتا‌،  پ‍ژوهشگری برجسته و روزنامه‌نگاری پر سابقه‌، در بین مردم خویش و بخصوص اندیشمندان و پدیده آورندگان آثارادبی و دیگر فعالان اجتماعی به عنوان پیر پر آوازه ادب، از شهرت و مقام شامخ و شایسته‌ای برخوردار هستند.

دلبستگی استاد بهزادی به زبان مادری‌ و شور و علاقه اش به اشاعه ی فرهنگ و ادب سرزمین پدری ‌اش غبطه‌انگیز است. اینک او که در پیرانه سری پرنشاط و پرشور سرود ستایش زندگی سر می‌دهد و به افق‌های روشن لبخند می‌زند همچنان سخت کوش‌، منظم‌، دقیق‌، جدّی به فرهنگ ‌سازی‌اش ادامه می‌دهد و ما نیز در مقابل و شخصیت تابان ‌شکوهمند اش به ستایش و تکریم بر می‌خیزیم و سپاس قلبی خویش را شاد باش جلوه های حضور اش می‌کنیم.

استاد بهزادی از کوران‌ها گذشته‌، آزمون‌های سختی را از سر گذرانده‌،  دشواری‌های تاب‌سوز را تاب آورده امّا در نبرد زندگی کار آزموده گشته و حال گنجینه‌ای از تجربه است. احاطه ی او به تاریخ و تحولات اجتماعی، فرهنگی جامعه مان همه جانبه است.او در متن تحولات زیسته و از چند و چون حوادث شناخت عمیق و علمی دارد.

استاد بهزادی در سپاسگزاری از برگزار کنندگان ۷۵ سالگی تولدش که از سوی انجمنهای ادبی- هنری‌، دانشجویان و مجامع علمی برگزار شده بود در فرازی از سخنانش چنین گفتند: «امروز من در قله ی ۷۵ سالگی هستم‌، راه پر پیچ و خمی را گذرانده‌ام ولی وقتی به گذشته نگاه می‌کنم و به راهی که آمده‌ام نگاه می‌کنم اولا می‌بینم که چقدر کوتاه بود ثانیا” در وجدان خود‌،  در ضمیر خودم احساس رضایت می‌کنم. »

زندگی پر بار:

حال نگاهی گذرا می‌اندازیم به این راه پر پیچ و خم‌،  پرحادثه و امّا افتخارآمیز:

استاد بهزاد بهزادی در دوّم دی ماه سال ۱۳۰۶ در شهر آستارا در خانواده‌ای فرهنگ‌پرور و خوشنام چشم به جهان گشوده اند‌، پدرش میرزا پاشا (۱۲۵۴-۱۳۲۲) از مردان شریف وارسته و نیکوکار شهر آستارا بود، که در گسترش و تعمیق فرهنگ‌، توسعه و عمران و آبادانی شهرتلاش زیادی کرده و آثار ماندگاری از خود به جای گذاشته است.

استاد در خاطرات‌ خود درباره پدرش می‌نویسد: « در باره‌ی پدرم شنیده بوده‌ام که شخصیت آزادی‌خواهی بود و خدمات ارزنده‌ای برای مردم آستارا انجام داده بود. . .  دو سالی را در تهران در حال نیمه تبعید گذرانده و در پایان با حکم انفصال از خدمات دولتی به آستارا باز گشته بود. می‌گفتند تمایلات انقلابی داشته است وقتی رضا شاه از تبریز بر می‌گشته‌، از آستارا عبور می‌کند و پدرم که شهردار بوده با تاخیر در مراسم حاضر می‌شود و این حرکت را تعمدی و توهین به اعلا حضرت همایونی تلقی کرده و او را به تهران احضار می‌کنند. در تهران اتهام رایج بلشویکی ثابت نمی‌شود ولی به علت امتناع از قبول انتقال به گمرک بندرعباس‌، به انفصال از خدمات دولتی محکوم می‌گردد. »(خاطرات ص ۱۱ و۱۲ )

مرگ این مرد بزرگ نیز‌، خود، درس عبرتی است. و نشانگر روحیه میهن پرستی و مردم دوستی اوست: (در سال ۱۳۲۱ یاغیانی غارتگر و تجاوزگر به ناموس و مال مردم به نامهای «رشیدخان» و «ضرغام» از سرکردگان عشایر بر علیه حکومت قیام کردند. تیپ اردبیل مأمور سرکوبی آنها شد‌، عشایر به عمق جنگل عقب نشینی کردند. تیپ اردبیل که در جنگ‌های جنگلی تجربه‌ای نداشت، نتوانست کاری از پیش ببرد.به پدرم که میرزا پاشا بهزادی که مورد احترام همه بود و می‌دانستند اهالی محل و حتی عشایر یاغی نیز نسبت به ایشان احترام خاصی قائلند‌، متوسل شدند. ایشان به شرط اینکه مرکز کتبا تضمین می دهد که در صورت تسلیم عشایر آنها را عفو خواهد کرد‌، این مأموریت را پذیرفتند میرزا پاشا تنومند‌، ورزیده و متهور بود. به تنهائی به جنگل رفت‌، رشید خان و ضرغام استقبال شایسته ای از وی به عمل آوردند و چون شخصیت ایشان مورد وثوق آنها بود‌، قول او را پذیرفتند‌، تسلیم شدند و سپس آزاد گردیدند. ولی میرزا پاشا در این مأموریت ذات‌الریه گرفت و مداوا کار ساز نشد‌، در تیر ماه ۱۳۲۲ بدرود حیات گفت»(خاطرات ص‌۲۷)

‌‌استاد بهزادی تحت تربیت چنین شخصیت ممتازی بزرگ شده اند.

در شهریور ۱۳۲۲ برای ادامه تحصیل به تهران می آید و در مسابقات ورودی دانشسرای مقدماتی قبول می‌شود. و دو سال در شبانه روزی آنجا تحصیل می‌کند. در تمام دوران تحصیل در دانشسرا، شاگرد اول بود. در امتحان نهائی جزو شاگردان ممتازمی‌شود.

طبق مقررات شاگردان ممتاز دانشسراهای مقدماتی می‌توانستند با دریافت ماهانه ۱۵۰۰ریال کمک هزینه ی تحصیلی در دانشسرای عالی ادامه تحصیل بدهند.او نیز علاقه‌مند می‌شود که به تحصیل ادامه دهد و از طرف دیگر بعد از رحلت پدر‌، وضع مالی خانواده طوری بود که او می‌بایستی به برادرش که به همین علت از ادامه تحصیل منصرف شده بود‌، کمک می‌کرد. .دوباره در شهریور ماه ۱۳۲۴ به تهران می‌آید و با صلاح دید برادرش در دانشسرای عالی به تحصیل ادامه می‌دهد.

«‌اواخر دی ماه بود‌، هنوز کمک هزینه های ما را نپرداخته بودند. من در آموزشگاه خصوصی در سه راه طرشت دروس سیکل اول دبیرستان را تدریس می‌کردم و جمعا ۳۰۰ریال درآمد داشتم و با یکی از همشهری ها اتاقی در خیابان حشمت الدوله اجاره کرده بودیم‌، مشترک زندگی می‌کردیم. دوستم تصمیم گرفت به آذربایجان برگردد و من باید درآمدم را بابت کرایه منزل میدادم و از لحاظ مالی سخت در مضیقه قرار گرفتم اغلب دانشجویان کلاس آمادگی هم که  شهرستانی بودند، در فشار قرار داشتند جلسه همگانی تشکیل دادیم‌، من و دو نفر دیگرانتخاب شدیم که به نمایندگی آنها به وزارتخانه مراجعه کنیم‌… فایده ای نداشت به هر صورت من تصمیم گرفتم که ترک تحصیل کنم‌،  البته مخفی نماند که علاوه بر مسائل مالی‌، شور و هیجان جوانی و باور شعار( انقلاب مقدم تر از تحصیل) در این تصمیم گیری من تاثیر زیادی داشت. به وزارت فرهنگ مراجعه کردم و حکم آموزگاری در آستارا و هزینه سفر را دریافت و به آستارا برگشتم.»

بعد از تأسیس دانشگاه آذربایجان در آزمون ورودی دانشگاه شرکت می‌کند و در رشته‌ی ریاضی- فیزیک به تحصیل ادامه می‌دهد. در همین حال به عنوان دبیر اتحادیه‌ی دانشجویان دانشگاه آذربایجان به فعالیت‌های اجتماعی می‌پردازد. بعد از هجوم وحشیانه‌ی ارتش شاهنشاهی به آذربایجان و قتل‌عام مردم بی‌دفاع ایشان مخفیانه راهی تهران ‌شده و به فعالیت‌های اجتماعی خود ادامه می‌دهد.

در سال ۱۳۲۶ به عنوان آموزگار به سمنان اعزام می‌شود و دوباره به تهران برگشته  وبه معلمی مشغول می‌شود.سپس به نوشهر منتقل و در «علمده» به تدریس می‌پردازد و سال ۱۳۲۸ در شمال بازداشت شده و بعد از دو ماه آزاد می‌شود و همان سال منتظر خدمت می‌شوند و آموزش پرورش را ترک می‌کند.

 استاد بهزادی در این سالها علاوه بر فعالیت‌‌های آموزشی و اجتماعی به فعالیت‌های ادبی، به نوشتن و یا ترجمه مقالات ادبی اجتماعی می پردازد.

با اوج گیری مبارزات مردم ایران برای ملی کردن صنعت نفت و استقلال از سلطه‌ی بیگانگان، در صف مقدم مبارزان مردم قرار می‌گیرد. سال ۱۳۳۰ با همکاری جمعی از دوستان روزنامه های « بشریت » و «بشیر آینده» را راه اندازی و به عنوان سردبیر به فعالیت مطبوعاتی می پردازد.  در ادامه فعالیت ‌درحوزه‌ی مطبوعاتی در۲۱ آذر سال ۱۳۳۰ دوره‌ی جدید روزنامه‌ی «آذربایجان» با سردبیری استاد بهزادی به طور هفتگی منتشر می شود که بعد از انتشار۱۴۲ شماره، در سال  ۱۳۳۳ انتشار اش متوقف می شود.

در فروردین ماه ۱۳۳۲ با خانم حشمت حافظی ازدواج می کنند، که ثمره‌ی این ازدواج یک پسر و ۴ دختر و ۱۱ نوه می‌باشد.

درسال ۱۳۳۴ از طرف مأموران امنیتی رژیم کودتا بازداشت و تحت شکنجه‌های وحشیانه قرار می‌گیرد.  سال ۱۳۳۶ بعد از رهایی از چنگال دژخیمان شاهنشاهی در شرکت بیمه ملی ایران شروع به کار می‌کند و خیلی زود مدارج ترقی را می‌پیماید و تا سطوح بالای مدیریتی ارتقا می‌یابد.سالهای طولانی به عنوان مدیر عامل انبارهای عمومی ایران به فعالیت‌ پرداخت. شایستگی‌،صداقت و پاکی‌اش زبان زد محافل و مجامع بود. این مدیر شایسته و شریف سالها عضو هئیت مدیره‌ی شرکت بیمه‌ی ایران موًسس و عضو هئیت مدیره‌ی شرکت بیمه‌ی ایران تهران و. . .  بوده است.

 استاد بهزادی در زمینه مدیریت‌،  خصوصا در حوزه‌ی صنعت بیمه‌ از صاحب نظران کشور می‌باشند.

 حال ابعاد شخصیتی و مدیریتی ایشان را از دید همکارانش مرور می‌کنیم.

دکترفرامرز کی‌نیا «رئیس مجمع اصناف سابق انبارهای عمومی و استاد دانشگاه» در سخنانی در مراسم بزرگداشت ۷۵ سالگی استاد بهزادی چنین می‌گوید:

«من آقای بهزادی را از سال ۱۳۵۴ می‌شناسم.با ایشان همکار بودم. ایشان سمت استادی بر من داشتند و دارند و فاصله‌ی استاد شاگردی خوشبختانه همواره حفظ است.  ایشان به من یاد دادند که هر موقع از معاونت و یا از کارمندان ات نگران شدی‌،  بدان که آن روز، به روز، نیستی و مدیر نیستی.  آنچه که من می‌دانم ایشان مدیریت عاملی انبارهای عمومی را در سال ۱۳۴۶ به عهده گرفتند.  آن روز انبارهای عمومی ایران دارای هفتاد و پنج میلیون ریال سرمایه و یک انبار اجاره‌ای بود.  در هنگام تأسیس انبارها فردی بنام آقای دوئک از سورویانس سویس مدیر فنی شرکت بود (بمدت یکسال) می‌گفت: ((ایرانیها باید انبارداری را از جهانیان و اروپا یاد بگیرند)).  ده سال بعد همان شخص جهت بازدید انبارهای عمومی به ایران آمد و پس از بازدید از شرکت انبارهای عمومی و تأسیسات و تجهیزات و کادر ورزیده آن گفت که: ((حالا دنیا باید انبارداری را از ایرانیان یاد بگیرد)) و این نبود مگر به مدیریت و تلاش و کوشش و امانتداری و بزرگواری این مرد شریف.  در دوران مدیریت آقای بهزادی با اتخاذ تدابیر خاص‌،  تشکیل شرکتهای خواهر با مشارکت‌ صاحبان صنایع و بازرگانان محلی دامنه‌ی فعالیت انبارها در تمام مبادی عمده ورود کالا و شهرهای صنعتی و بازرگانی گسترش یافت و صدها هزار متر مربع انبارهای مجهز ساخته شد و تجهیزات مدرن بکار گرفته شد.»

استاد بهزادی در سال ۱۳۴۴ از دانشکده حقوق تهران در رشته‌ی علوم قضائی فارغ‌التحصیل وبه عنوان وکیل پایه‌ی یک دادگستری به فعالیت می‌پردازد.  در کانون وکلا نیز به خاطر شایستگی و امانتداری و پاکدامنی‌اش به هیئت مدیره‌ی کانون وکلای دادگستری (۱۳۷۸- ۱۳۷۶) انتخاب می‌شود در این دروه‌ با پیگیری و مدیریت ایشان «صندوق حمایت کانون وکلای دادگستری» تأسیس می‌شود.  به رغم بازنشستگی استاد از وکالت همچنان به عنوان مشاور ارشد و کارشناسی برجسته به طور داوطلبانه در اداره‌ی این صندوق نقش ایفا می‌کنند.

 دکترمحمد جندقی کرمانی‌پور «رئیس اسبق کانون وکلای دادگستری مرکز» در سخنرانی اش در مراسم مذکوردر این مورد اظهار می دارد:

«این باعث افتخار وکالت هست که شخصی فرهیخته و بزرگ مثل آقای بهزادی را در میان خود دارد. درباره‌ی هیئت مدیره‌،  عضویت جناب آقای بهزادی که بنده هم در خدمتشان بودم باید بگویم که ایشان نهایت تلاش و کوشش خود را جهت تصویب قانون بازنشستگی وکلای دادگستری به عمل آوردند و بعد از پنجاه سال استقلال کانون وکلای دادگستری،  وکلای دادگستری هم دارای بازنشستگی هستند‌،مرهون خدمات و پیگیریها و پشتکار جناب آقای بهزادی است.  جا دارد از همین‌جا از طرف جامعه‌ی وکالت  از ایشان تشکر کنم.  هر چه در این دوران من خواهش کردم از ایشان که عضویت هئیت مدیره صندوق را بپذیرند یا مدیریت عامل صندوق را‌،  ایشان نپذیرفتند و گفتند‌،  فلانی، من ترجیح می‌دهم، در کنار صندوق باشم و کار صندوق را از دور نظاره بکنم و الحق هم همین‌طور هست.  و الان هم صندوق حمایت وکلای دادگستری از راهنمایی‌های ارزنده‌ی ایشان بهره‌مند است.  هر جا لازم باشد با شهامت و شجاعت تمام نقائص صندوق را متذکر می‌شوند‌،  بدون رودربایستی.  من باشم یا شخص دیگری‌،  دوست‌شان باشد یا برادرش.  اگر نقصی را مشاهده کردند با صراحت متذکر می‌شوند.  این صفات بارز یک وکیل دادگستری است که در وجود جناب آقای بهزادی است.»

خانم رجائی «وکیل دادگستری و مشاور حقوقی بیمه آسیا» در بخشی از مقاله اش که در مراسم فوق قرائت کرد می‌نویسد:

«بنده وکیل دادگستری هستم.  کار آموز جناب آقای استاد بهزاد بهزادی بودم.  در سال۶۸ و الان هم مشاوره حقوقی هستم. در هر صورت به جهت آشنایی ۲۵ ساله‌ که با استاد معظّم و مکرّم جناب آقای بهزادی داشتم و افتخار شاگردی ایشان را و بهره‌جویی از دانش‌شان در زمینه‌ی بیمه و حقوق که دو تا تخصص نه چندان دور از هم، داشتم. که مرا بر آن داشته کسب اجازه کنم از محضر استاد‌،  یک شمه‌ای‌،  البته به اجمال چون فرصت اجازه نخواهد داد‌،  در خصوص فعالیت ایشان در این عرصه بخصوص (منظور فعالیت‌های بیمه‌ای است) مطالبی را خدمتتان به عرض برسانم. ایشان حدود ۴۵ سال قبل یعنی حول و جوش سال ۱۳۳۶  در عرصه‌ی صنعت بیمه حضور داشتند و در یکی از شرکت‌های بنام و مطرح وقت، شرکت بیمه‌ی ملی مشغول فعالیت شدند در آنجا و در همان ابتدای امر به سمت مدیریت حسابداری فنی مدیر عامل بیمه منصوب شدند و مدت کوتاهی نگذشت که ایشان ریاست حسابداری کل را هم عهده‌دار گردیدند.  دیری نپایید که ایشان را به سویس اعزام کردند. در شرکت سویس راینشورانش مشغول گذراندن یک دوره‌ی تخصصی شدند و بعد از اینکه آن دوره را گذراندند مجددا بازگشتند در همان شرکت بیمه‌ی ملی و مدیریت بیمه عمر را هم علاوه بر بقیه‌ی مسئولیت‌هایشان بر عهده گرفتند. این فعالیت و این خدمات ارزنده‌ی ایشان تا سال ۱۳۴۶ استمرار پیدا کرد تا اینکه ایشان در سال ۱۳۴۶ از خدمت در صنعت بیمه بصورت رسمی کناره‌ گرفتند و مستعفی شدند.  اما این ارتباط حفظ شد و این همکاری تداوم پیدا کرد.  ایشان بصورت غیر مستقیم و غیر رسمی مشورتهای تخصصی‌شان را به صنعت بیمه می‌دادند.  بطور نمونه و مثال من می‌توانم قید بکنم که شرکت بیمه‌ی تهران، توسط ایشان طراحی شد.  با دونفر از کارشناسان صنعت بیمه و با جلب موافقت بانک تهران تأسیس و ایشان در همان زمان هم عضویت هیئت مدیره و ریاست هیئت اجرایی آن را عهده‌دار شدند و در سال۵۶ مجددا شرکت بیمه‌ی ملی از ایشان دعوت کرد که به عضویت هیئت مدیره‌ی آنجا در آید و از رهنمودهای ایشان استفاده شود.  ایشان هم پذیرفتند و از همان سال همکاری مستمر خودشان را باز با شرکت بیمه‌ی ملی ادامه دادند به نحوی که تا قبل از ملی شدن کلیه‌ی شرکت‌های بیمه ریاست هیئت مدیره‌ی شرکت بیمه‌ی ملی را عهده‌دار بودند.  به هر حال در تمام مدتی که جناب آقای بهزادی بعنوان ریاست هیئت مدیره و به حال تصدی‌های رسمی‌،  غیر رسمی در صنعت بیمه مشغول بودند‌،  در بیمه‌ی ملی منشأ اثرات شایسته و بارز بودند که واقعا نمی‌شود آنها را به زبان آورد.

شاید اشاره‌ی گذار بشود.  در اینجا عرض می‌کنم حق مطلب ادا نمی‌شود ولی خوب چاره‌ای نیست من می‌توانم نام ببرم از طرح عظیم بیمه‌ی عمر هفت‌صد هزار نفری صاحبان حساب پس‌انداز بانک عمران که با مشارکت تمام شرکت‌های بیمه که به ابتکار و مدیریت آقای بهزادی به اجرا درآمد طرح بسیار عظیمی بود در زمان خودش نمونه ی یکی از توانمندی‌های ایشان، که زبانزد خاص و عام بود.))

بزرگداشت بهزادی:

استاد بهزادی از روزی که قلم به دست گرفته‌، تاکنون دغدغه‌اصلی‌اش اعتلا و پیشرفت زبان و فرهنگ آذربایجانی‌ بوده، حاصل کوشش‌های شبانه‌روزی‌اش انبوه آثار قلمی است. که در تمجید و ستایش این آثار گرانقدر و ماندگار از سوی اساتید، نویسندگان‌،  شعرا و دانشگاهیان کشورمان مقالات بی‌شماری به رشته‌ی تحریر در آمده و نشریات مختلف به چاپ رسیده است.

انجمن‌ها، مجامع ادبی، و دانشگاهی برای بزرگداشت و تکریم ایشان جشن‌های با شکوهی برگزار کرده: مهر ماه سال ۱۳۸۰ در فرهنگسرای هنر تهران مجلس با شکوهی به مناسبت ۷۵سال تولد استاد از طرف انجمن ادبی صابر و دیگر محافل ادبی‌،  دانشجویی و فرهنگی برگزار شد و بزرگان فرهنگ و ادب آذربایجان، اساتید دانشگاه و همکاران، درباره‌ی آثار قلمی استاد‌، سخنان ارزنده‌ ایراد کردند هنرمندان و موسیقی‌دانان برجسته ی آذربایجان نیز برای تکریم استاد برنامه‌های متنوعی اجرا کردند.

ویژگیهای شخصیتی:

استاد بهزادی شخصیتی است جامع‌. اینک امّا چند ویژگی عمده‌،  شخصیت او را جلوه و جلای بیشتری بخشیده .یکی اینکه ایشان فرد جستجو گر، خستگی ناپذیر و در عین حال تیز هوش و موقعیت شناس است. از این روی، تلاش و تکاپوی او همیشه با خلاقیت و ابتکار همراه است. در این رهگذر از خطر کردن نمی‌هراسد‌، چشم تیزبین و دل آگاه او نارسائی ها و کمبودها را تشخیص داده وخلاء ها و ورطه ها را خوب می‌شناسد. همیشه از تکرار و ابتذال روی گردان است.  کارهای مهم و بنیادی را پی می‌گیرد‌، تا خلاء ها را پر کند ‌و کمبود ها را جبران نماید. برای هر کاری مطالعه همه جانبه می‌کند. کارهایش برنامه ریزی شده است، می‌داند که آنها را چگونه سامان داده و به سر انجام برساند. آنان که از کم و کیف موقعیت و وضعیت فرهنگی‌و  ادبی جامعه ی ما آگاه هستند می دانند که استاد بهزادی نبض فرهنگی و اجتماعی و ادبی ما را در دست دارد. تلاش عمده‌ی او در پدید آوردن آثار فرهنگی است که خلاءها را پر کرده و‌ کمبود ها را جبران می نماید. از عهده ی این کار هم  به خوبی بر آمده است.

از روزی که قلم در دست گرفته تا به امروز دلمشغولی اصلی اش خدمت به مردم بوده است. دغدغه همیشگی اش فرهنگ و زبان و ادبیات سرزمین مادری اش هست. او عاشق آذربایجان و شیفته ی ایران است و همیشه هم هر کاری که کرده جز برای بهروزی، سعادت و خوشبختی مردم سرزمین اش نبوده است. استقامت و خستگی ناپذیری او وصف نا پذیر است. همواره در تلاطم و تلاش است. حتی در موقع بیماری نیز آنی از اندیشه و عمل باز نمی مانده. قلم و کتابش همیشه به کار است. ذهن جوشان و پر فیضان‌اش لبریز از نو اندیشی و تازه یابی است. در درون اش انگار جوانی  پر توان‌، پر نشاط‌،  سر زنده و عاشق می‌زید. همین است که او را پیر برنا می‌خوانم اش. پیر، در تجربه و افق وسیع ذهنی و اندیشه اش. پیر، در درک عمیق و همه جانبه اش از از موقعیت فرهنگی و تاریخی جامعه مان وبرنا در عشق و شور حالش به هنگام کار در پای مردی و خستگی ناپذیری‌اش در نشاط و زنده دلی اش و امید رو شن اش.

دوستدارجوانان:

یکی از ویژگی های مهم شخصیت استاد این است که دلبستگی شدیدی به جوانان دارد. هفته ای نیست که چند جلسه با جوانان نداشته باشد. این جوانان از زمره ی دانشجویان‌،  محققان‌،  نویسندگان‌،  شعرا او با گشاده روئی و مهربانی گوش دل به سخنان شان می‌سپارد. از گفت وگو و مباحثه با جوانان لذت می‌برد. بخصوص جوانان اهل تحقیق و جستجوگر را دوست دارد. دانشجویان زیادی به پیش اش می‌آیند و با او مشورت می‌کنند. ایشان هم آنها را به کار و تلاش تشویق می‌کنند. همیشه از کار خلاقانه حمایت می‌کنند. در بحث با جوانان افاضه فضل نمی کند. خیلی راحت و ساده صحبت می‌کند. انتقاد ها ی جوانان را گوش می‌کند وبا ملایمت وطمانینه  خیلی دقیق و عمیق امّا ساده با آنها صحبت می‌کند و به فعّالیت اجتماعی تشویق می‌کند. به سوی فعّالیت های فرهنگی سوق شان می‌دهد. جریانات مخرب و خلق الساعه را با استادی افشاء می‌کندو و جوانان را از افراط و تفریط در کار ها بر حذر می‌دارند. او چراغ راهنمای جوانان است و از این رهگذر خدمات زیادی به آرامش محیط فرهنگی انجام داده است.

. او در مباحثه با جوانان خود نیز سر زنده‌،  پر نشاط و جوان می‌شود.  ((من بیشتر از این لذت می‌برم)). و در گفتگو با جوانان خستگی نمی‌شناسد. بااینکه در زندگی اش نظم دقیقی دارد امّا آنقدر شیفته جوانان است که حتی بعضی وقتها این نظم دقیق را که بیشتر به استراحت و آرامش خود مربوط است رعایت نمی‌کند.

بهزادی معلم:

شناختی که من از این شخصیت گرانقدرعلمی و ادبی دارم‌، مرا به این باور رسانده که آرزوها و اندیشه های ایشان در فعالیت علمی و اجتماعی اش با معلمی اش عجین شده است. به نظر من شور و شوق معلمی بر تمامی جنبه های شخصیتی و علمی او پرتو افشانی می‌کند. او به هر کاری که دست می زند‌، هدف اش آموزش و تربیت کردن کادرها در هر شاخه علمی بوده، از جنبه های مهم کاری او بوده است. در نوشته ها و آثارش ساده نویسی و درست نویسی را پیشه ساخته‌،  چرا که هدف اش بیشتر آموزش بوده تا اظهار فضل. او در هر اثری چیزی برای گفتن و آموزاندن دارد. در فرهنگ ها یش‌،  رسم الخط اش‌،  مجله اش، ترجمه ها یش‌،  خطابه ها و سخنرانی ها یش‌،  مقالات متعدد اش همه و همه تاباندن نور بر گوشه‌های تاریخ  و فرهنگ جامعه و در نهایت آموزش بوده است.  کتابها یش در عین اینکه روش مند و متکی به اصول و مبانی علمی هستند، جنبه های کاربردی و آموزشی آنهاست. خلاصه ی کلام اینکه او قلم اش را تنها برای یاد دادن به کار می‌برد. در فعالیت ها اجتماعی‌،  فرهنگی و ادبی اش همیشه دانش پرا کنی‌،  اطلاع رسانی‌،  ارتقاء سطح دانش مردمان و گسترش بینش مخاطباناش را مد نظر قرار می‌دهد. همین است که مگویم او معلم است‌، فطرتا هم معلم است. خودش هم شیفته معلمی است. انظباط علمی تلاش و پی گیری اش نیز از خصلت های معلمی او برمی‌خیزد. از آموختن و آموزاندن لحظه ای باز نمی‌ماند. همیشه ودر حال مطالعه و تفحّص است. مطالعاتش هم در چندین حوزه است: زبان شناسی‌،  تاریخ‌، ادبیات‌، مطبوعات و. . . .

من در هر برخوردی که با ایشان دارم و این برخورد هم کم نیست‌،  از این همه هوشمندی وباریک بینی و اراده به حیرت در می‌افتم. همیشه هم در مقابلش کم می‌آورم. به معنای حقیقی کلمه او معلمی فرهنگ ساز است.

فرهنگ‌های بهزادی

با انقلاب بهمن نظام شاهنشاهی متلا شی شده.  بساط شونیسیم پهلوی نیز با سقوط نظام استبدادی برچیده شد.  قلم ها  آزاد شدند‌. آنچه که سالیان دراز شدت سانسور در گنجه ها نهان مانده بودند.  غبار تکانده و به عرصه ظهور آمدند. کتاب ها – روزنامه ها – مجلات به وفور چاپ و منتشر می‌شد.

واین بسی مایه خوشحالی بود.  و ثمره ی این انقلاب بود که مردم آذربایجان نیز با زبان و ادبیات خود در عرصه اجتماعی حضور پیدا می کردند.

اما آثار مخرب و فرهنگ سوز سیاستهای شونیسمتی پهلوی با چاپ و نشر روزنامه ها و آثار ادبی خود راعیان ساخت.  این آثار در واقع روایت شفاهی سینه ها بود که به شکل نوشتار در می‌آمد زبان ادبی اگر چه وجه غالب را  داشت، امّا‌،  شیوه ها و گویش محلی در آثار مؤلفان به خوبی خود را نشان می‌داد‌،  از نظر دستور زبان ایرادات فراوانی در آثارادبی وجود داشت و دایره ی واژگان مؤلفان بسیار محدود و مغشوش بود.در شیوه های نگارشی چندگانگی حاکم بود. نقد ادبی‌،  زبان مطبوعات و نوشته های تحلیلی به زبان آذربایجانی در سطح پائین ی بود. از کتابهای مرجع‌،  همچون: فرهنگ لغت‌،  دستور زبان‌،  تاریخ ادبیات‌،  نظریه های ادبی و….خبری نبود.

شاعران و مؤلفان در پایان دفتر اشعار و مجموعه یا روزنامه ها شان در ستونی لغت های متداول و رایج زبان ادبی را معنی می‌کردند چرا که مردم‌ و  نویسنده گان با زبان معیار و معاصر در تماس نبودند. مگر عده‌ای انگشت شمار از نویسندگان و پژوهشگران که آنها هم متعلق به  نسل‌های پیشین بودند. واین نسل بود که کمبود ها را‌،  نارسائی ها را به موقع تشخیص داده و دست به کار شدند.

استاد بهزادی از زمان انتشار روزنامه در دهه ی ۳۰  به وجود لغت نامه احساس نیاز مبرم کرده و همیشه در آرزوی تالیف لغت نامه بوده اند.

از سال ۱۳۵۰به استخراج و فیش برداری لغت ها می‌پردازد. بعد از انقلاب با توجه به تغییر شرایط ونیاز جامعه به کارش شتاب می‌بخشد تا اینکه تدوین لغت نامه آذربایجانی به فارسی را به اتمام می‌رساند. کتاب را به نظر پروفسور حمید محمد زاده می‌رساند‌، با اثر عظیم و ماندگار «آذربایجان دیلی‌نین ایضاحلی لوغتی» آشنا می‌شود و از آنها بهره فراوانی می‌برد و کتابش را به چاپ می سپارد.

انگیزه‌های اصلی این زبان شناس گرانقدر از تالیف فرهنگ‌ها، فراهم آوردن زمینه‌ای برای گسترش و توسعه‌ی زبان آذربایجان، حفاظت و نگهبانی زبان از هجوم و نفوذ بی‌رویه‌ی واژگان بیگانه به زبان ادبی‌، پر کردن خلاء عظیم در زمینه فرهنگ نگاری وکم کردن ورطه‌ی زبان نوشتاری و گفتاری و همچنین برطرف کردن نیاز اهل قلم، خوانندگان و مترجمان بوده است. والحق که به اهداف خود نائل گشته اند.

استاد در مقدمه فرهنگ آذربایجانی- فارسی‌اش می‌نویسد: (( عاطفه‌ی مادری‌ام که در سراسر عمرم از خاطرات مه آلود و رنگ پرریده‌ی ایام کودکی پرتو افشانی می‌کند الهام دهنده‌ی خلق من در این اثر بوده)).

شعر:  «درسه گئدن بیر اوشاق/چیخدی بوز اوسته قوچاق…»

که از مادرم آموخته بودم و با صدای بلند و حرکات موزون دکلمه می‌کردم و مورد تحسین شنوندگان قرار می‌گرفتم. گویی هنوز هم شخصیت مرا نوازش می‌کند و با آن مباهات می‌کنم.

پرفسور حمید محمد زاده می‌نویسد:

«بهزاد بهزادی که عمر خود را در راه معارف و فرهنگ خلق آذربایجان صرف کرده‌،  با تألیف این فرهنگ [ها] که ثمره‌ی زحمات سنگین سالهای دراز است، خدمت فراموش نشدنی به زبان مادری ما انجام داده است‌.  مشکلاتی که موًلف[فرهنگ ها] آذربایجانی- فارسی متناسب با احتیاجات معاصر مواجه بوده‌،  برای اهل فن معلوم است.این مشکلات را تنها با علاقه و عشق به زبان مادری می‌توان تحمل کرد.»

در تألیف و تدوین این فرهنگ‌ها خانم حشمت حافظی شاعر و نویسنده‌ی گرانقدر ادبیات کودکان یار و مددکارش بوده.  استاد از این بانوی فرهنگ‌پرور در مقدمه‌ی کتاب اش چنین یاد می‌کنند:  «از همکاری تشویق‌آمیز همسرم بانو حشمت حافظی لیسانسیه‌ی زبان و ادبیات انگلیس که در انتخاب معادلهای فارسی لغات و اصطلاحات و کنترل ردیف‌بندی واژه ها کمک شایانی نموده و سکوت تنهائی را با گشاده‌رویی و شکیبایی تحمل کرده سپاس‌گزارم. »

استاد بهزادی، این فرهنگ نگار خبره نه تنها خادم زبان آذربایجانی است بلکه خادم زبان فارسی نیز هستند.  چرا که فرهنگها ی  تألیفی  او جزو گنجینه هر دو زبان گشته‌اند.

اکنون «فرهنگ‌های بهزادی» به مرتبه آثار کلاسیک در نوع خود ارتقاء یافته‌اند.  این فرهنگ‌ ها که در ردیف معتبرترین فرهنگهای دوزبانه قرار دارند.  یقینا جزو معتبرترین مرجع‌های فرهنگ‌نویسان بعدی قرار خواهند گرفت همچنانکه اکنون نیز اهل تحقیق ،ترجمه‌،  نویسندگان‌،  شاعران و خوانندگان از این فرهنگ ها بهره‌مند می‌شوند.

فرهنگ‌های دوزبانه بهزادی [آذربایجانی – فارسی و فارسی- آذربایجانی] که هنوز هم یگانه هستد‌، ‌نه تنها در ایران بلکه در خارج از کشورمان‌،  از جمله در جمهوری آذربایجان و دیگر کشورها جزو کتب مرجع و معتبر بوده و مددکار پژوهشگران فارسی‌پژوه‌،  مترجمان و محققان زبان آذربایجانیمی باشند.

اعتبار فرهنگ‌های دوزبانه‌ی استاد بهزادی از شخصیت‌ علمی و ادبی خود استاد مایه می‌گیرند.  ایشان هم به زبان فارسی تسلط کامل دارند و هم در زبان آذربایجانی از استادان ‌‌مسلم به شمار می‌آیند. می‌شود گفت که او با هر دو زبان زندگی می‌کنند. در متن هر دو زبان قرار دارد. به هر دو زبان می‌نویسند.  لذا کارشان نیز ارزشمند و معتبر است. در فرهنگ نگاری از روی دست دیگران کپی برداری نکرده، بلکه کاری مبتکرانه و مستقل ارائه داده است. البته در این زمینه از منابع معتبر ٰآثار ادبی، زبان زنده مردم و کتاب های مرجع معتبر مراجعه  و واژه ها را استخراج کرده و از عهده ی کار هم به خوبی  بر آمده اند.

در مروری هر چند نه عمیق به این فرهنگها در می‌یابیم که با فرهنگ نویسی با تجربه و خبره طرف هستیم. که فرهنگ های او واقعا  کاری خلاقانه است این آثار محصول کاری سخت و تاب سوز است که تنها از عاشقان بر ساخته است.

اولین گام را در فرهنگ نگاری روش مند و اصولی دو زبانه آذربایجانی –فارسی و فارسی- آذربایجانی را ایشان برداشته اند و تمهیداتی را برای فرهنگ نویسان بعدی فراهم ساخته اند.  کسانی که در آینده در این زمینه دست به تالیف خواهند زد. یقینا” روش و مبانی آثار او را رهنمای خود قرار خواهند داد.

فرهنگ آذربایجانی – فارسی، حاوی مقدمه‌ای پرمحتو ا ست،که ثمره ی تحقیق وتفحص سالیان دراز مؤلف دانشمندش می‌باشد. در باره ی شیوه کار، طرز نگارش لغت آذری و کلمات دخیل بحث متقنی ارائه شده . درمبحثی جداگانه دستور زبان آذربایجانی به طور مختصراما مفید شرح داده شده.از منابعی که در تدوین  ونگارش فرهنگ  مورد استفاده اش بوده  نام برده است.  ‌، و از کسانی که در باز بینی ویا بازنویسی فیش ها‌، نمونه خوانی و… به ایشان مدد رسانده اند سپاسگزاری شده. راهنمای استفاده از فرهنگ برای خواننده مفید وکار ساز است.

در فرهنگهای بهزادی مدخل گزینی ها و زیر مدخل ها با اصولی علمی فرهنگ نگاری گزیده شده اند. در مدخل بندی و ردیف الفبائی، ریشه لغات را اساس قرار داده، مشتقات و متفرعات لغات (زیر مدخل ها) و شاهد مثالها را نیز به ترتیب الفبائی تنظیم کرده است.  در املای واژه‌ها، سهولت خواندن را مد نظر قرار داده است.  در هر مدخل بندی، دومین جزء ارائه شده، تلفظ واژه ها است که با نو آوری مؤلف همراه است. او از تلفظ واژه‌ها به صورت رایج ومرسوم فرهنگ ها  دوری جسته و با استفاده از حروف عربی- فارسی ،برای اصوات صدا دار زبان آذربایجانی و حتی برای فتحه نیز  حرف تعریف کرده و تلفظ دقیق واژه‌ها را به رسم الخطی که با زبان آذربایجانی همخوان است، ارائه داده است.

موًلف برای تلفظ صحیح مدخلها اساس را بر: ضبط درست لغات‌، رعایت اصل تطابق ملفوظ‌، پرهیز از دوگونه‌خوانی‌و‌یا چند گونه خوانی‌، ‌، تنظیم ردیف الفبای لغات قرار داده است . و در نگارش کلمات دخیل نیز اصل استقلال خط و زبان‌،  مدنظرداشته . از همه مهم‌تر رعایت اصول آوا شناختی و صرف و نحو دستور زبان آذربایجانی را در نگارش کلمات دخیل لحاظ کرده است.

بعد از تلفظ نشانه‌های دستوری میآید که هویت واژه ها را اعلام می‌کنند.  بعد از هویت دستوری واژه، معادل‌های معنایی واژه ها می‌آید . در معادل گزینی  دقت و وسواس فراوان بخرج داده ،از ترجمه‌های تحت لفظی لغات دوری جسته و تلاش کرده در برابر هر واژه‌،  مدخل و سر مدخل معادل زبان مقصد را‌،  یافته و بکار برد. واژه‌های چند معنا را رده‌بندی کرده و با شماره‌گذاری، جایگاه آنها را مشخص کرده است. که مراجعه کننده را از یک معنا به معنای بعدی هدایت می‌کنند. دقت در طبقه‌بندی معناها‌،  تعیین حوزه‌ی معنایی و رعایت معنایی و برش‌های ظریف، از مزایای این فرهنگ است.

آذربایجان دیلی نین ایضاحلی لوغتی:

علاوه بر فرهنگ‌های دو زبانه ی فوق‌،  در آن برهه از تاریخ و تحول جامعه‌، به یک فرهنگ عمومی جامع که آیینه ی تمام نمای حافظه‌های زبانی مردم و سخنواران آذربایجانی و سطح علمی جامعه باشد ،شدیدا حس می‌شد. فرهنگی که گنجینه ی واژگانی اش زبان گفتاری، نوشتاری و همچنین لغات  علمی‌،  فنی‌،  حرفه‌ای‌،  فلسفی‌،  دینی‌،  هنری و ادبی ای را که مورد استعمال عام یافته را  شامل باشد، شدیداحس می شد. همچون  فرهنگی می بایستی که با روش و اصول و مبانی فرهنگ‌نگاری نوین تدوین شده باشد.البته این کار بسیار عظیمی بود  ودر توان یک فرهنگ‌نویس دست تنها‌،  یا موًسسه ای کوچک‌ یا ناشرمعمولی  نبود .. خوشبختانه این کار در آکادمی آذربایجان شوروی صورت گرفته بود.  استاد بهزادی به سختی   این فرهنگ ۴جلدی را بازحمت زیاد تهیه‌کرده، بعد از برسی مفید یافته و بلافاصله به فکر انتقال آن به رسم الخط آذربایجانی ایران می‌شوند‌،  این هم کار ساده‌ای نبود. کار ده ها نفر اهل فن بود.  اما استاداین بار نیز آستین بالا زده و این کار عظیم را پالوده‌و تدوین کرده باردیف بندی الفبائی به رسم الخط عربی- آذربایجانی درآوردند .  و برای استفاده ی هموطنان آذربایجانی در حجم بیش از   ۳۰۰۰ صفحه، در سه جلدو با هزینه مالی خود به چاپ رساندند.وهم اینک ما صاحب این گنجینهی عظیم هستیم.  کار ایشان در اینجا نه، تنهاکمتر از تألیف نیست ،بلکه بالاتر از آن هم هست

اکثر دانشمندان آذربایجانی به درستی انتقال این فرهنگ بیرنظیر را از الفبای سیریلیکی به الفبای آذربایجانی – عربی یک حادثه مهم فرهنگی تلقی کرده‌اند.

اصولا فرهنگ‌نویسی در جهان امروز کار یک فرد  تنها نیست‌،  بلکه حاصل کار گروهی از: زبانشناسان‌،  فرهنگ‌نویسان‌،  ویراستاران‌،  متخصصان علوم گوناگون، خبرگان حرفه های متنوع  و. . .  است که باحمایت علمی و مالی موًسسه‌ یا نهادی یا حداقل ناشری معتبر و کاردان جهت تالیف فرهنگی تحت رهبری علمی افرادبا صلاحییت جمع شده و این امر مهم را سامان می‌بخشند این استاد فرهیخته‌ یک تنه و بدون پشتیبانی مالی و فنی موًسسه‌ یا نهادی‌، ‌این کارعظیم را ،با پشتکار و تلاش شبانه‌روزی و به بهای ازدست دادن فروغ چشمانش و گرو گذاشتن مایه ی جانش به سرانجام رساندند.

دغدغه‌ی ۶۰ ساله ی این زبان شناس گرانقدر‌،  فراهم آوردن زمینه ای برای گسترش‌،  توسعه و ارتقای زبان آذربایجان بوده‌،   از این روی برای پاسداری از هجوم و نفوذ بی رویه  واژگان بیگانه به زبان ادبی‌،  تغذیه زبان ادبی از زبان زنده گفتار مردم‌،  تلاش پیگیر برای غنی تر کردن گنجینه ی واژگان زبان از طریق واژه سازی بر اساس قانونمندی های زبان مادری‌،  حفظ و حراست از آهنگ و موسیقی ذاتی زبان جهت تلفّظ درست و آذربایجانی کلمات چه دخیل چه غیر دخیل‌،  رساندن سطح زبان نوشتاری به سطح زبان معیار و ادبی و پر کردن خلا های موجود در زمینه ی دستور نگاری‌،  شیوه رسم الخط و از همه مهم تر تالیف فرهنگ های دو زبانه و انتقال فرهنگ جامع یک زبانه، کاری کرده است کارستان.

ترجمه

استاد بهزاد بهزادی در زمینه ی ترجمه نیز کارهای ارزندهای انجام داده اند: اولین ترجمه‌اش سیمای معنوی ملت‌ها (اثر کالنین) منتشر شده در سال ۱۳۲۶ . بعد سال ۱۳۳۰ اثر میرزه ابراهیم اوف در زمینه‌ی حرکات آذربایجان را ترجمه‌ی و منتشر ساخته‌اند. بعدا” دونمایسنامه از این نویسنده را ترجمه کرده و به چاپ سپرده‌اند. در میان ترجمه‌های استاد بهزادی ترجمه‌ی کتاب «دده‌م قورقوت» جایگاه ویژه‌ای دارد .این اثر اگر اگر چه در سال ۱۳۵۴از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه شده بود.اما لازم بود که دوباره ترجمه شود. استاد نیز دست به ترجمه‌ی این اثر عظیم حماسی و فولکلوریک زدند. روایت آقای حسین محمدخانی «م. گونئیلی» از کتاب دده‌قورقود‌، که آنرا را با زبان امروزیمان هماهنگ ساخته و به نشر سپرده بود ،در ترجمه اش  مورد استفاده قرار دادند. با زبانی شیوا و رسا با توجه ظرایف  و دقایق ادبی و زبانی وهنری این  اثر رابه زبان فارسی ترجمه کردند و ٰمقدمه ای جامع و عالمانه ی بر کتاب نوشتند وبه ریشه ی تاریخی و افسانه ای این  اثر پرداخته‌، جایگاه آن را در میان آثار مشابه جهانی  تبیین کرده اند. مقدمه،در مورد چگونگی کشف و نشر این اثر اطلاعات ارزنده ای به خواننده می دهد .ازاین نظر  این مقدمه  منبع مفید و ارزشمندی در علم  دده قورقود شناسی است.

دستور زبان:

استاد بهزادی در زمینه ی دستور زبان علاوه برمبحث مختصر و مفید  مقدمه فرهنگ آذربایجانی- فارسی  ومقالات متعدد درمباحث دستوری‌، اثر ماندگار «دستور زبان آذربایجان»:« آذربایجان دیل قورولوشو» را به کمک همکاران  مجله آذری برگردان الفبائی و تدوین کرده اند که اثر ی است بی بدیل و حیاتی برای جامعه،نویسندگان ،شعرا،و علاقه مندان است . نگارنده ی این مطلب  در مقدمه ی کتاب فوق  راجع  به ارزش وچندوچون آن مفصلا نوشته.لذا تنها این جمله را تکرار می کنیم که این اثر نیز در میان آثار استاد بهزادی  جایگاه مهمی دارد و هم سنگ کتاب عظیم “”آذربایجان دیلی نین ایضاحلی لوغتی”"هست .

مطبوعات

با یورش قشون پهلوی تحت هدایت و رهبری مستشاران آمریکایی و قتل عام مردم و سوزاندن کتب و نشریات آذربایجانی و ممنوع شدن تحصیل به زبان مادری و جلوگیری از انتشار مطبوعات آذربایجانی غبار مرگ بر آذربایجان پاشیده شد. در زمان جنبش مردم ایران برای ملی کردن نفت و قطع ید استعمارگران امپریالیست مطبوعات آذربایجانی (بشریت و بشیرآینده با سردبیری استاد بهزاد بهزادی) چون ققنوس از خاکستر آن کتاب سوزان سر برآوردند و مبشر صلح‌، آزادی‌، میهن دوستی شدند و زبان گویای مردم گشتند توطعه های امپریالیست ها و عمال داخلی شان را افشا کردند و دوباره وحشت بر جان خائنان به ملت و مملکت انداختند. کودتای ۲۸ مرداد دوباره زبان مطبوعات را بست اما روزنامه آذربایجانبه همت جمعی از فرزندان از جان گذشته و فداکار آذربایجان(به سردبیری بهزاد بهزادی منتشر می‌شد. با انتشار «حیدر بابا»ی شهریار گویی صدایی از اعماق جان ملتی نفیر کشید وجانهای آشنا را نواخت. این اثر روح تازه‌ای به جان مردم آذربایجان دمید. چون تک ستاره در شب های کودتایی درخشید. با انتشار این اثر زبان وادبیات آذربایجانی رونقی دوباره یافت کتاب «حیدر بابا» هنوز در مطبعه بود که استاد بهزادی که نسخه‌ای از آنرا بدست آورده و نقد و بررسی کرده و مقالات روشنگرانه ای در تحلیل آن در ۵ شماره «آذربایجان» منتشر کرد. این مقالات در معرفی«حیدر بابا» نقش مهمی داشتند. استاد بهزادی در مصاحبه‌ای می‌گوید: بعد از انتشار این مقالات محمد علی فرزانه و قره چورلو(سهند)از تهران به تبریز آمدند و با من ملاقاتی داشتند واظهار نمودند که ما آمده‌ایم به شما به مناسبت این سلسله مقالات تبریک بگوییم. این حادثه در رونق دوباره ادبیات آذربایجانی و نظیره نویسی‌ها شروع شد اکثر نظیریه نویسان از نویسندگان روزنامه آذربایجان بودند.

بعد از انتشار لغت نامه‌ها و ترجمه‌ها به فکر جمع آوری مواد فولکولوریک می‌افتندبرای این منظور «کانون زبان و ادبیات مردمی»( ائل دیلی و ادبیاتی) آذربایجان را پی ریزی وسرپرستی می‌کنند و با همکاری جمعی از نویسندگان مجموعه «ائل دیلی و ادبیاتی» را منتشر می سازند. بعد از انتشار ۷ شماره این مجموعه‌، ایشان امتیاز انتشار مجله‌ی «آذری» را اخذ می‌کنند.

در این برهه فعالیت مطبوعاتی ایشان نیز وارد مرحله‌ نوینی می‌شود.

با انتشار مجله آذری مرحله‌ی نوینی در تاریخ مطبوعات آذربایجان آغاز می‌شود. این مجله از هر جهت سرآغاز فصل نوین روزنامه نگاری آذربایجانی است. مجله از اولین شمارش ارتقای زبان و ادبیات و فرهنگ مردم آذربایجان را هدف اصلی و اساسی خود قرار داد. به همین منظور و برای بالا بردن سطح ادبی و فرهنگی جامعه سرفصلهای را برگزیده و تا به امروز این سر فصلها همچنان محفوظ داشته اند. ترجمه ادبیات جهان به زبان آذربایجانی‌، ترجمه آثار و نویسنگان ایران به زبان آذربایجانی‌، انتشار آثار برجسته نویسندگان جمهوری آذربایجان‌، ترجمه آثار زبان آذربایجانی به فارسی در واقعه به آیینه تجلی افکار و آثار نویسندگان آذربایجانی تبدیل گردید.  این مجله در میان مجلاتی که به زبان آذربایجانی یگانه مجله است که از نظر حضور نویسندگان‌، شعرا، هنرمندان آذربایجانی،  ایرانی‌ وجهان بی‌نظیر است.

جلد مجله رنگی  و با آثارگرافیکی لاچین اسماعیلی و داخل مجله با تصویرهای هنری وقار فرشباف دو تن از کارشناسان ارشد هنری ،چشمان خوانندگان آذری را می‌نوازد.

آذری در حوزه‌های مختلف هنر و فرهنگ آثاری را انتشار داد. معرفی نویسندگان برنده جایزه نوبل برای اولین بار در مطبوعات آذربایجان، درج مقالات تحلیلی و تنقیدی در معرفی و ترجمه‌ی آثار دست اول شعرای بزرگ جهان. چاپ سلسله مقالاتی درباره‌ی زبان ادبی آذربایجان،  انتشار نوشته‌های متعدد در طنز و فکاهی، آثاری در زمینه‌های تاریخی‌،  فرهنگی‌، گزراشات مفصل مراسم‌های بزرگداشت و شرکت موًثر در برگزاری آنها، چاپ مقالات و مصاحبه ها درباره آهنگ سازان‌، موسیقی دانان برجسته آذربایجان‌، همچنین نوازندگان‌، خوانندگان‌، عاشیق‌ها‌، درج آثار کاریکاتوریست‌ها‌، نقاشان‌، صفحات ویژه در مورد صدمین سالگرد انتشار مجله ملانصرالدین،  میزگردهای گوناگون‌، گزارشات حادثه های فرهنگی‌، ادبی آذربایجان ایران و جهان.

به این ترتیب آذری شماره به شماره غنی‌تر و پربارتر و وزین‌تر گشته و به مرتبه‌ی پیشتازی مطبوعات آذربایجان ایران ارتقاء یافت.  به جرئت می‌توان گفت در سطح جهانی یکی از مجله‌های معتبر فرهنگی و هنری و ادبی به زبان آذربایجانی است.  آذری اکنون به نهادی فرهنگی تبدیل گشته است.

افتخارمان این است که در پیشگاه آیندگان‌،  صاحب‌ قلمان و اهالی فکر و اندیشه سرافراز خواهیم بود.  این همه دست آورد به همت والای استاد بهزادی، بنیان‌گذار و معمار گرانقدر و معمار مجله آذری به دست آمده است.

اولین حسی که از رویاروی با آثارو شخصیت  استاد بهزادی به انسان دست می‌دهد، حس احترام و قدرشناسی است.با پی بردن به ارزش علمی و عظمت روحی‌ این انسان فداکار‌،  و شخصیت والای فرهنگی واجتماعی درمی یابی که که عشقی پرسوز به میهن‌، فرهنگ و مردم وجوداین«آذری مرد» را سرشار‌، ‌جان شیفته اش را درخشندترو زیبائی معنوی اش را خیره کننده تر کرده است.

دست‌‌مریزاد گویان! این فراز از مقدمه‌ی خاطرات نوشته‌ام را به پایان می رسانم:

«اینک در سن ۷۸ سالگی راه طی شده را مرور می‌کنم خشنودم که محرک و انگیزه افکار و فعالیتم در طول زندگی‌،  خدمت به خلق‌،  دفاع از حقوق زحمتکشان و محرومین‌،  استقلال و آزادی میهن و دفاع از حقوق ملی اقوام بوده است و امیدم برای همه‌ جوامع بشری استقرار جامعه‌ای بوده که هر کس بتواند بهترین مساعی خود را در خدمت جامعه به کار گیرد و حق داشته باشد به اندازه نیازش از دستاوردهای مادی و معنوی جامعه بهره‌مند گردد. »

آثار استاد بهزادی

حوزه‌های فعالیت استاد بهزادی وسیع است.  و آثاری که تاکنون از ایشان به چاپ رسیده می‌شود:

۱۴-   سیمای معنوی ملت‌ها (اثر کالنین) سال ۱۳۲۶٫

۲- ترجمه درباره جنبش دموکراتیک آذربایجان«اثر میرزه ابراهیم» سال ۱۳۳۱

۳- گفتگو درباره‌ی بیمه‌ی عمر سال ۱۳۴۰ تألیف

۴- ترجمه‌ی دو نمایشنامه اثر میرزا ابراهیم اف سال ۱۳۶۹

۵- ایکی نومایشنامه میرزه ابراهیم اوف ۱۳۶۹ چاب دوم

۶- آذربایجان‌جا- فارسجا سوًزلوٍک (فرهنگ آذربایجانی – فارسی) چاپ اول ۱۳۶۹ چاپ دوم نشر معاصر

۷- فارسجا- آذربایجان‌جا سوًزلوٍک (فرهنگ فارسی آذربایجانی) چاپ اول ۱۳۷۷ (در دوجلد) چاپ دوم در یک جلد انتشارات نخستین

۸- آذربایجان دیلی‌نین ایضاحلی لوغتی (سه جلد) از انتشارات آکادمی علوم آذربایجان شوروی ۱۳۷۶

۹- درباره‌ی نگارش زبان آذربایجان ۱۳۷۹

۱۰- کتاب ده‌دم قورقود شاهکار ادبی – حماسی ترکان اوغوز

۱۱- «آذربایجانجادیل قوروشو» ویژه نامه‌ی آذری (۱۶ و ۱۷)

۱۲- آذربایجان دموکرات نشر دوزگون خبر  ۱۳۸۴

۱۳- مقاله‌ها، مصاحبه، … آماده‌ی چاپ

۱۴- حقانیت‌،  شکست «خاطرات» آماده‌ی چاپ


 * استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد


نیم نگاهی به زندگی و آثار مجید امین مؤید /حسن ریاضی (ایلدیریم)

 

     نیم نگاهی به زندگی و آثار مجید امین مؤید

 




شماری از فعالان عرصه مبارزات سیاسی و اجتماعی کشورمان با آثار فکری و قلمی خود در زمینه هنر و ادبیات نیز، تحول آفرین بوده اند. یکی از کوشندگان پرآوازه این راه مجید امین مؤید هست که جزو اولین شناسندگان آرتور میلر، برتولت برشت، آرنولد هاوزر، در ایران می باشد. او با ترجمة آثاری چون «تاریخ اجتماعی هنر» اثر آرنولد هاوزر، «رابطه هنر و واقعیت از دیدگاه زیباشناسی» اثر چرنیشفسکی و تألیف «سیری در اندیشه های برشت» در سالهای قبل از انقلاب، نقش سازنده ای در تکامل اندیشه هنری و درک زیبائی شناسانه نویسندگان، هنرمندان و خوانندگان این مرز و بوم داشته است. آنچه ارزش کار او را دوچندان می کند اینست که او بیشتر آثارش را در زندان ترجمه و تألیف کرده است.

م- امین مؤید در شانزدهم خرداد ۱۳۰۹ خورشیدی در محله «دوره چی» تبریز چشم به جهان گشود. پدرش پیله وری تنگدست، اما سخت کوش، روشن بین و درستکار و مادرش نیز مؤمنه بانویی بوده خوش قلب، خانه دار و کم توقع. مجید در دامان چنین خانواده ای پرورش یافت. انسان دوستی و مهرورزی آموخت، صبور و متکی به نفس بار آمد. خصیصه هایی که زیربنای استوار منش و بینش بعدی او شدند. مجید به سن مدرسه که رسید پای به دبستان گذاشت با شور و شوق فراوان به تحصیل پرداخت کلاس چهارم ابتدائی بود که احساس کرد کتابهای درسی او را اقناع نمی کند، غلیرغم تنگدستی و محرومیت با تهیه و مطالعه کتابهای غیردرسی همچون امیرارسلان، اسکندرنامه، بوسه عذرا، کنت مونت کریستو و … می پردازد. عشق به کتاب و کشش فوق العاده اش به مطالعه آنچنان بود که هر کتابی را ه به چنگ اش می افتاد با اشتیاق تمام می خواند. ولی این روال چندان نمی پاید، با مرگ پدر در سال ۱۳۲۲ بحران مالی گریبانگیر خانواده می شود. مجید به زعم میل باطنی اش به کار روی می آورد و در فروشگاه چرم فروشی توکلی به عنوان حسابدار به کار می پردازد در محیط جدید چشم اش به واقعیت های زندگی گشوده می شود. چهره کریه فقر و بی عدالتی با تمامی جوانب اش بر او آشکار می شود. تضاد فقر و غنا، درد و بیدردی، ستم ملی ستم طبقاتی، اندیشه عدالت جویی و حس مبارزه را در او بیدار می کند. او هم از مدرسه اجتماع می آموزد و هم به مطالعه شخصی می پردازد، کم کم حس می کند حرفی برای گفتن دارد، دست به قلم می برد، از دیده ها، شنیده ها و خوانده هایش داستانگونه هایی می نویسد، از این رهگذر استعداد ادبی اش شکوفا می شود.

تا اینکه حوادث روزگار م – امین مؤید سرزنده و پویا را، از پیچ و خمهای فراوان زندگی، عبور داده و بسوی کار و زار پرشور مبارزات اجتماعی سوق می دهد. امین مؤید که جوانی است که با شیفتگی و شورندگی اینک به جستجوی یک فضای فرهنگی باز و گسترده و عاری از ناسازی و دژخویی است؛ فضا و عرصه ای که او بتواند، میل شورانگیزش به خواندن و نوشتن را در آنجا اقناع کند و از زندگی و آرزوهای نجیب مردم دیارش، از زبان و ادبیات مادری اش، گفتنی ها گوید، که با انتشار روزنامه آذربایجان (۱۳۳۰)، آن افق تازه در برابرش گشوده می شود و او به عضویت تحریریه روزنامه در می آید. بدینوسیله زمینه ای فراهم می آید که او آرزوهایش را جامه عمل بپوشاند. اما افسوس که با کودتای ۲۸ مرداد محیط خفقان و سرکوب بر کشور حاکم می شود. او نیز در سال ۱۳۳۳ به جرم عضویت در تحریریه آذربایجان در دادگاه نظامی به یکسال حبس محکوم می شود. سال ۱۳۳۴ آزاد می شود.

سالهای ۳۸-۱۳۳۷ با تشدید مبارزات مردمی، اعتراضات و اعتصابات شروع می شود: اعتصاب دانشگاهیان تبریز در سال ۳۷، اعتصاب کارگران کوره پز خانه های تهراه در سال ۳۸، اعتصاب تاکسی رانان تهران، نانوایان تبریز، و افزایش نارضایتی عمومی هیئت حاکمه را به وحشت می اندازد. عمال رژیم برای زهرچشم گرفتن از مردم، توطئه سرکوبی مبارزات مردم را در دستور کار قرار می دهند. بدین خاطر عده ای از فعالان سیاسی اجتماعی را در آذربایجان، کردستان، تهران و از جمله امین مؤید را دستگیر و در دادگاه نظامی محاکمه و به اعدام محکوم می کنند. پنج نفر از یاران امین مؤید در ۱۴/۲/۱۳۳۹ در تبریز تیرباران می شوند. اما، اعتراضات جهانی و اختلافات درون حکومتی و اجرای طرح کندی که به سقوط دولت دکتر اقبال و روی کار آمدن دولت علی امینی منجر می شود، در نتیجه اعدام ها نیز متوقف می شود. الموتی به وزارت دادگستری گمارده می شود. حکم اعدام امی مؤید که ۷ ماه در زیر اعدام بود، شکسته و به حبس ابد تقلیل می یابد. او تا سال ۱۳۵۶ در زندانهای قزل قلعه، قصر، عادل آباد شیراز و … در معرض انواع شکنجه های روحی و جسمی، قرار گرفت، توهین و هتک حرمت و بی عدالتی را که در حق او و یارانش اعمال می شد با سرافرازی تحمل کرد. خود در این مورد می گوید: «زندان تمامی لحظاتش غیرعادی اند، چرا که وقوع هر گونه اتفاقی در آن امکان پذیر است، زندان هر ثانیه اش امید، اضطراب، دلهره، تحقیر، ایستادگی و مبارزه است». که او، خود ۱۸ سال این ثانیه ها را زیسته است.

حبس ابد، موقعیت ویژه ای بود، که او در آن قرار گرفته بود. در این موقعیت تمامی ارتباطهایش با محیط اجتماعی، خانواده، دوستان و … قطع شده بود. به عبارتی به پوسیدن تدریجی و تحلیل رفتن در دالانی سرد و بی روح و بی آفتاب و امید محکوم شده بود. اما امین مؤید عاشق زندگی با امید به فردای روشن، ایمان به انسان، و با شور درونی اش راهی دیگر گونه به سوی مردمش می گشاید، راهی مطمئن و روشن ادبیات. این یگانه راه ارتباط او با جهان بیرون است. از اینطریق، امین مؤید ادبیات میهنش را با ادبیات جهانی پیوند می زند و با ترجمه آثار نویسندگان و اندیشمندان برجسته جهانی و انتشار آنها در بیرون از زندان، بار دیگر در مبارزات مردم سرزمین اش سهیم می شود.

دهة چهل دهة شکوفائی ادبیات و هنر و بویژه نمایشنامه نویسی و تئاتر در ایران … بود. از این روی امین مؤید هم با انتخاب و ترجمه آثاری از نویسندگان مطرح آن روز از جمله برتولت برشت، آرتور میلر، شون اوکیسی، تنسی ویلیامز و … در گُسترش و تعمیق هنر نمایشی و همچنین افزایش آگاهی مردم نقش ارزنده ای ایفا می کند.

 امین مؤید جرء اولین شناسندگان آرتور میلر نمایشنامه نویس برجسته آمریکایی و یکی از بزرگترین نویسندگان جهان است. نویسنده ای که با آثارش چهره غیرانسانی و مخوف سرمایه داری آمریکا و گردانندگان دادگاه مکارتیسم به نمایش می گذارد و با تصویر زندگی مردم فرودست و آواره، مثل مهاجران نیویورک نیز حس همدردی و نوع دوستی را در بینندگانش بر می انگیزد.

او همچنین به آثار اوکیسی، نمایشنامه نویس پرآوازه ایرلند، که در آثارش سیمای جنگ افروزان، میهن پرستان دروغین احمق ها، پهلوان پنبه ها، را با حقارت و پستی و دورویی، سودجویی شان به شیوه کمدی تراژدی افشا می کند، روی می آورد.

یا خود تنسی ویلیامز را انتخاب می کند، نویسنده ای که شخصاً فقر و ناداری را تجربه کرده و آنها را با زندگی مردم فرودست در آمیخته و با حوادث و رخدادهای محیط زندگی اش پیوند زده و در آثار خویش در معرض دید هنرپذیران قرار داده است و …

همچنین با ترجمه آثار نمایشی برشت و نیز نگارش رساله بسیار ارجمند و آگاهی بخش «سیری در اندیشه های برشت» سیمای مردمی برشت هنرمند، نویسنده و فعال اجتماعی را با استادی تمام ترسیم کرده است. همین بس که محمود دولت آبادی، نویسنده نامدار ایران که خود از اهالی تئاتر نیز هست، درباره این اثر می نویسد*:

«سیری در اندیشه های برشت که بعد از چند سال به صورت کتابی مستقل و عاری از هر پیرایه ای، با قیمتی در توان خرید همگان به دست می آید، نمایشگر کاوشی بی ریا در مضمون آثار برشت است، با بیانی صریح و روشن، که از ابتدا تو در می یابی با مؤلفی سر و کار داری که هرگز خیال ندارد با الفاظ به خودش مشغولیت کند و دوائی را با آب و قند به تو بخوراند. بی هیچ پیچیدگی ای، از دیدگاه علمی به موضوع هنر و چگونگی آن در جوامع سوداگر می پردازد …»

یکی از آثار برجسته و بی نظیری که امین مؤید ترجمه کرده، تاریخ اجتماعی هنر اثر آرنولد هاوزر فیلسوف و هنرشناس نامدار مجار است. این اثر نه تنها در بین آثار ترجمه ای امین مؤید، بلکه در میان دیگر آثار ترجمه شده در زمینه این موضوع، یگانه و بی بدیل است. مترجم که امین مؤید باشد، خود هنرشناس است و چندی نیز در دانشگاه فلسفه هنر تدریس کرده و آثاری هم در زمینه هنر تألیف و ترجمه کرده، دربارة این اثر چنین می نویسد: «آرنولد هاوزر سیر تکاملی هنر را از عصر جادو تا عصر فیلم، در این اثر بررسی کرده و با دقت و موشکافی بی مانند و با پرهیز از کوته نظری و با بهره جویی از گنجینه عظیم اطلاعات عمیق خویش و سی سال پژوهش و رنج، کتابی نوشته است که به قول آن نویسنده در سراسرش حتی یک جمله کم ارزش پیدا نمی شود …»

امین مؤید در پیشگفتار چاپ سوم این اثر، همچنین از چگونگی آشنایی با اثر و روال ترجمه اش می گوید: «در دهه چهل بود که با نام «آرنولد هاوزر» و کارهایش آشنا شدم، زنده یاد فیروز شیروانلو که یک سال حبس کشید دورة چهار جلدی «تاریخ اجتماعی هنر» را از اروپا آورده بود و در اختیار داشت و چند روزی آنها را در اختیار من قرار داد و نخستین بهره ها را در آن روزها از این اثر بردم و تأثیری دیرپا و ماندنی در من کرد …»

امین مؤید دوباره در اوایل دهة پنجاه در زندان عادل آباد شیراز به تاریخ اجتماعی هنر مراجعه می کند و این بار به قصد ترجمه، کتاب را تهیه می کند. حال بخوانید که ترجمه و بیرون فرستادنش به چه طریق بود.

«… چاره ای که یافتم این بود که مطالب کتاب را توی نامه هائی که به دخترم می نوشتم بگنجانم و بفرستم و همین کار را کردم. دو سه خط اول نامه احوال پرسی ساده بود و بلافاصله وارد مطلب می شدم و کتاب را به تدریج می نوشتم، جلد اول به همین ترتیب به بیرون منتقل شد. جلد دوم را نیز بر همین روال می نوشتم که گویا پلیس نگران می شود و نوشته ها را به ساواک می فرستد و از آن پس نامه ها پس ار رؤیت ساواک به خانواده می رسید تا یواش یواش به مانع تراشی آغاز کردند …»

آثار قلمی م. مؤید حوزه وسیعی از ترجمه، تألیف، زمینه های هنری، اجتماعی و ویراستاری را در بر می گیرد که عنوان های بخشی از آنها در پایان این نوشته خواهد آمد.

او که در نیمه های دهه هشتاد عمر خویش است، در تهران زندگی می کند. صبح تا شب کار اداری برای امرار معاش و در اوقات فراغت ترجمه و تألیف هم اکنون عضو کانون نویسندگان ایران است و خاطراتش را می نویسد.

امین مؤید با آنکه بحرانهای سختی را از سر گذرانده و آزمونهای تابسوزی را تاب آورده است اما همچنان چالاک است، با چشمانی مهربان و تبسمی که چهرة گندمگون اش را زیباتر می کند. مردی ساده، صمیمی با غرور نجیب انسانی. تو را با گفته هایش می پالاید، در دلت شعله های امید و عشق را می افروزد و برای زیستن و مهرورزیدن می انگیزاند. دوست داری تا دوباره بازش بینی تا ورق دیگری از اعماق روحش را بر تو بگشاید.

احساس می کنم که با گفتگویم استاد را خسته کرده ام. وقت نیز تنگ است. و من، به دنبال بهانه ای هستم که او را با خودش تنها بگذارم. چه بهنگام نوه اش تا دم اطاق کارش می آید و او را صدا می زند؟ «بابا مجید» و او پاسخ اش می هد: «جان بابا». من نیز با امین مؤید خداحافظی می کنم و بابابزرگ و نوه اش را تنها می گذارم.

در راه با خود می اندیشم که: زندگی چه رازها که ندارد؛ از خاکستر جنبش های رهایی بخش و عدالتخواهانه بعد از مشروطیت ققنوسانی سربرآوردند، با آمال و ائده الهای پدران خویش بالیدند، دوشادوش و پیشاپیش مردم خویش با صاحبان زر و زور و دست نشاندگان بیگانه در افتادند؛ حماسه ها آفریده و مرارت ها کشیدند. اما لحظه ای از راه خویش پای پس ننهادند. اینان که با رنج شکنجه ها، تبعیدها، ناداری ها و بی عدالتی ها در جان؛ داغ یاران به خون خفته و پرپر گشته بر دل؛ از درازنای یکی از هیجان انگیزترین، مخوف ترین، پرحادثه ترین و پیچیده ترین دوران تاریخ کشورمان گذشته اند، و اینک پیرانه سر بر فراز رنج و ناکامی های مردم خویش و جهان، در آن سوی افق های به تاریکی نشسته آفتاب فرداها را که بر سپیده دمان مردم جهان لبخند می زند، می بینند و بر خود می بالند.

م. امین مؤید خود از چنین مردانی است!

*- رد گفت و گزار سپند، محمود دولت آبادی، نشر چشمه، ۱۳۷۱، ص ۶۹-۶۸

آثار چاپ شده:

۱- نمایشنامه چشم اندازی از پل، اثر آرتور میلر، کتاب هفته با همکاری آقای کاظم پرکار.

۲- نمایشنامه جادوگران شهر سیلم (بوته آزمایش) اثر آرتور میلر، چاپ انتشارات روز.

۳- قدرت تولید از ژان فوراستیه کارشناس اقتصادی میتلو کس چاپ دوم، انتشارات رز.

۴- نمایشنامه آدم آدم است، برتولت برشت، چاپ پنجم، انتشارات رز.

۵- نمایشنامه دایره گچی قفقازی از برتولت برشت چاپ پنجم، انتشارات رز.

۶- سیری در اندیشه برشت، چاپ های مکرر، انتشارات رز.

۷- هنرهای نمایشی سنتی وسایل ارتباط جمعی در هند اثر تحقیقی چاپ یونسکو، ۱۳۵۷٫

۸- نمایشنامه ماجراهای نیمه شب از شون اوکیسی، انتشارات رز.

۹- نمایشنامه هنل گرهارد هاپتمن، انتشارات رز.

۱۰- رومان مادر اثر خانم پرل. س. باک، انتشارات رز.

۱۱- مرگ آرام اثر خانم سیمون دوبووار، انتشارات رز.

۱۲- رابطه هنر با واقعیت از دیدگاه زیباشناسی اثر چرنیشفسکی، انتشارات رز.

۱۳- تاریخ اجتماعی هنر اثر آرنول هاوزر، چاپ اول انتشارات چاپخش و .. چاپ سوم، انتشارات دنیای نو.

۱۴- موسی اثر هوارد فاوست، انتشارات چاپخش.

۱۵- انقلاب کبیر فرانسه و پیامدهای جهانی آن اثر جرج روده، انتشارات اشاره.

۱۶- چاپ چند داستان کوتاه و مقاله در کتاب هفته.

آثار چاپ نشده:

۱- نمایشنامه ریشه ها عمیق است اثری از دو نویسنده امریکایی با همکاری آقای کاظم پرکار.

۲- نمایشنامه خال گل سرخ اثر تنسی ویلیامز.

۳- گرسنه اثر خانم دوریس لسینگ نویسنده مطرح انگلیسی متولد ایران.

۴- تئاتر برتولت برشت اثری تحقیقی در مورد برشت.

۵- و آثار و ….

 * استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد

 

در سينه‎ام باياتي نابي شکفته است   عمران کجاست؟!  


        در سينهام باياتي نابي شکفته است

                                                عمران کجاست؟!


        

متن سخنرانی حسن ریاضی (ایلدیریم) در مراسم یادبود عمران صلاحی

فرهنگسرای هنر (ارسباران) - تهران


عمران صلاحي، شاعر و طنزپرداز پر آوازهي ميهنمان! که در يکي از دورانهاي سخت و پرآشوب اين مرزوبوم زيست و زيستههايش را به صورت تصويرهاي هنري جاني دوباره بخشيد.

هنرمندي که چهرهي زمانهاش را در طنزهايش به خنده نشست و روح بيقرار و پر تلاطم دورانش را در اشعارش جاري ساخت.

 طنزپردازي به نام که از زندگي طنز آموخت و در مدرسهي «توفيق» آموختههايش را به روز کرد و در «مکتب ملانصرالدين» به کمالش رساند. از اين رهگذر ‌سبک و سياق خود را يافت ‌و يکي از چهرههاي ماندگار اين عرصه شد.

 طنز پژوهي که با نوشتهها و جستارهايش چراغي فرا راه پويندگان و پژوهندگان بعدي قرار داد.

شاعري که به شعرش ميمانست. انساني که صفاي زنده بود. مردي فروتن، با روحي لطيف و جاني شريف. انسانيت متجسم که  زلالي درونش از چشمان پر آفتابش ميتابيد و چون مهرِ منتشر جاري ميگشت. هنرمندي که در شعرهايش ميشکفت و در طنزهايش گل ميکرد. حضورش تجلي زيبائي بود. او، با صفايش، با خندههايش، اندوه را و تاريکي را حتي مرگ را نيز تا آنسوي نگاه ميتاراند و صفايش را چو ن رنگينکماني چتر ميکرد تا تو از زير طاقش بگذري و  با شعر و هنر در آميزي و به انسان بودنت ببالي:

 

 

آيينهاي

خاطرههايش را مرور ميکند

باغي

درخوشهی انگور عبور ميکند

قنديلي

کوچه را پر از نور ميکند

****

کلمات از رفتار باز ميمانند

اشارات و اشياء

به رقص برميخيزند!

 

 

عمران شخصيتي بلورين و شفاف داشت. هر چه از دورتر به تماشايش مينشستي،‌ از درخشش رشکانگيزش درشگفت ميشدي و چون از نزديکتر مينگريستياش وجوه و زاويههاي پرشمارش دريافت تو را از چند و چون بودنش دشوارتر ميکرد. و او را دست نيافتني تر مينمود. اما خود، آيا از اين همه زيبا بودنش آگاه بود؟ نميدانم، ‌اگر هم بود، عيان نمينمود. در رفتار و کردارش همان بود که در گفتار و نوشتارش. موًدب و مهربان. با خيليها دوست، با گروهي جوشيده و دمخور، ‌با بعضيها يار گرمابه و گلستان بود. در همه حال خودش بود. چه زماني که ململ نازک کمرويي رخسارش را در درخششي نرم و ملايم فرو ميپيچيد؛ و چه آنگاه که پردهي پرهيز از دل خويش به کنار ميزد. همان انسان فروتن، بزرگوار و‌ شاديآفرين بود. حضورش حضور بهار بود.

اما، ‌اگر تو هشيار بودي و دل به دلش بسته داشتي، ميديدي که: در پي کلامي شوخ و شنگ، از کم روئياش ، از حجب انسانياش خنده از لبانش ميرميد و در چشمانش حلقه ميزد. آنگاه که تلاش ميکرد از چنگ اين شوخ چشمي و شيرينکاري بگريزد؛‌ اينبار خنده در دستان مهربانش با حرکات تند و کوتاه،‌ ميتپيد و بال بال ميزد و... خاموش! لحظهاي حس ميکردي چيزي در جانش چنبره زده و بعد چون تلخي اندوه درون در عمق جانش مينشست، آرام – آرام ‌ به خود ميآمد. فروغ جان به رخسارش که ميدميد: چهرهاش گشاده ميشد! و تازه تو به صرافت ميافتادي که چه اندوهي در ژرفاي شادخوئي اوست!.

 

آي نسيم سحري،   

              يه دل پاره دارم

                         چن ميخري؟   

 

 

شعر عمران عين زندگيست. زندگي مردمان ساده، ‌سختکوش، کم توقع. ‌زندگي مردماني که تلخي روزگار را تاب ميآورند. اندوهانشان را با چاشني لطيفهها و بذلهگوئيها ميآميزند، ميزيند، و جهان را زيبا ميکنند. مردان و زناني که از طليعهي تاريخ تا به امروز پيوسته در کار آفرينش فرهنگ مادي و معنوي جامعه هستند. انسانهايي که شعر و هنر با بودن آنها،‌ با پذيرفتن آنها معنا مييايد و ‌ماندگار ميشود. هر آفرينهي هنري اگر از جنس روياها و آرزوهاي مردم نباشد در غبار تاريخ گم ميشود و هيچ!

 

مادرم مثل بهار

گوشهي پارچه گل ميسازد

نخ گلدوزي او کوتاه است

مادرم ميترسد

غنچهها وا نشوند.

 

از اين منظر مردمي بودن زيبنده و برازندهي اشعار عمران است. مايهها و مضامين شعرهاي او  برگرفته از زندگي مردمي است که شاعرش در ميانشان زيسته و با غم و شاديهايشان در آميخته است. زبان شعر او ساده، صميمي و شفاف است. اما عميق! اين اشعار از ذهن و زبان شاعري تراويده است که عاطفه و انديشهاش آغشته و سرشته با روياها و آرزوهاي مردمي است. او به مرتبهي همدلي با مردم رسيده است. از اين روي جانمايهي اشعار عمران را همدرديهاي انساني تشکيل ميدهد. اين اشعار از صافي جاني گذشتهاند که دلبسته و‌ همزبان مردم است. به اين دليل جوهره و جانمايهي اشعار عمران بيشايبه‌ي تفسير و تعبيرهاي عالمانه و اديبانه به دل و سينهي مردم جاري و ساري ميگردد.. اين همان نيرو و افسون نهفته در ذات شعر عمران است که حتي خصوصيترين و محرمانهترين حس و حال شاعرانهي او را به عاطفهي عمومي، به خاطرهي جمعي گره ميزند.

او، حتي تلخترين، گزندهترين، تابسوزترين احساسات درونياش را، ‌آن چنان دگرديسي ميداد و آنها را چنان به شوخي، شيريني و خنده بدل ميساخت، گوئي که از روح شادان او تراويده بود. بزرگترين هنر عمران اين بود که از غم خنده ميپرداخت!

 

 

اصيل زادگان

با گردونهي سکههاشان

سبک ميگريزند

و عذاب سنگيني

بين در شهر ماندگان

              عادلانه توزيع ميشود

 

 

دو سرچشمهي جوشنده از دل و زبان دو کوهسار در جويباري يگانه ميشوند و شعر عمران از اين جويبار يگانه سيراب ميشود. يکي از اين سرچشمهها سينهي مردم آذربايجان است: سرشار از باياتيها، ‌ترانهها، ‌آوازهاي عاشيقي و.... و آن ديگري دل مردمان فارس زبان: انباشته از ترانهها،‌ متلها،  دوبيتيها و تصنيفها .... اين دو سرچشمه اگرچه گوهري يگانه دارند، اما در زبانهاي متفاوت لحن و بيان گوناگون يافتهاند. هر کدام لطافت و شيريني خاص خود را دارند. ‌شعر عمران وقتي که در زبان فارسي شکل ميگيرد، رنگ و بوي زبان مادري شاعر، به آن طعم و درخشش دلپذير ميبخشد و از اين رهگذر لحن و موسيقي نهفته در زبان آذربايجاني در هيأت شعر عمران ضربآهنگ روحنوازي مييابد. همچنين دريافتها و آموزشهايش از شعر فارسي در نحوهي ساخت و بافت تصاوير و شيوهي پرداخت و اجراي زبان و همچنين چگونگي شگردهاي بياني‌اش به شعر آذربايجاني او نيز لطافت و زيبائي خاصي ميبخشد که از ديگر نوسرايان آذربايجاني متمايزش ميگرداند. و اين ويژگي اسلوب هنري عمران صلاحي است که او را در ميان فارسي سرايان و آذربايجاني سرايان متشخصتر کرده است. از اين ديد گاه شعر عمران نمونهاي بس زيبا از تأثير و تأثرهاي زباني است و در همآميزي‌هاي فرهنگها را به گونهاي رشک انگيز به نمايش ميگذارد:

 

 

يک دسته گل                                              بير دسته گوٍل

                                                             

 در هر چراغ دوري                                     چـيًراق يٌانـيًر اوزاقلاردا

ستارهاي ميسوزد                                      اولدوز يٌانـيًر اوزاقلاردا

 در هر ستارهاي عشقي                                هر اولدوزدا بير سئوٌگي وٌار

در هر عشقي گلي                                       هر سئوٌگي ده بير دسته گوٍل

در هر گلي عطري                                       هر گوٍلده بير عطر

درهر عطر پروانهاي                                   هر عطيرده بير کپهنک

در هر پروانه شاعر ي                                 هر کپهنکده بير شاعير

 

 

 عامل ديگري که در شکلگيري شخصيت هنري و اجتماعي عمران بس مهم  و موًثر بوده، محيط فرهنگي و هنري است. محيطي خاص که از دههي چهل تا دههي هشتاد بازتاب دهندهي تحولات اجتماعي، سياسي، فرهنگي جامعهي ايراني است .  فضا ي فرهنگياي که دائما" در حال دگرگوني و تحول، و شدن بوده است.‌ عمران در اين محيط  نشو و نما يافت و هنر و  شخصيتاش شکل گرفت و خود نيز به يکي از تأثيرگذاران فرهنگي جامعه ايران بدل  شد.

او با بسياري از سرشناسترين و تأثيرگذارترين شخصيتهاي هنري ايران نشست و برخاست داشت: افرادي، با  منشها و بينشهاي متفاوت و با مشربهاي فکري گوناگون و گاه متضاد اما عمران با شخصيت منحصر به فردش توانسته بود دايرهي بودن  را فراختر نموده و انسانيترين و آزادمنشانهترين جوهرهي هر بينش و نگرش را شناسايي کرده  و با آنها همساز گردد. او وجودش را چون رشتهاي نامرئي از دل اين همه انديشه و عاطفهي متنوع و تلألوهاي رنگارنگ هنري گذرانده و با مغناطيس حضورش دلهاي پرشماري را به هم پيوند زده بود. از اين نظر عمران صلاحي يکي از دموکراتترين، شريفترين و ‌متواضعترين انسانهايي بود که من تا حالا شناختهام. مردي با قلبي بزرگ و منشي بزرگوارانه،‌ که خيليها دوستش داشتند.

اين محيط هنري، اين فضاي فرهنگي موقيعت ويژهاي بود که عمران در آن باليد، استعدادهايش شکوفان شد و به ثمر نشست. موقيعت ويژهاي که نصيب کمتر کسي ميشود. تنوع موضوعات،‌ گوناگوني قالبها،‌ رنگارنگي شيوههاي بياني او مايه هاشان را از اين محيط گرفتهاند، بازتاب فضاي اين محيط هستند.

عمران در اوج شکوفائي هنري، غرق در زلالي خويش بود و ميسرود :

 

 

حالم چقدر خوب است

دنيا را دنياتر ميبينم

زيبا را زيباتر

گلها را گلهاتر

 

 

با آوازي از اين دست، اين «درناي» خوشآواز ما بر فراز بامهاي شرق، تا اوج عاشقانهي آوازش پرواز کرد. اين قوي فريبا در درياهاي سبز، به دور دستها ، به ابتداي شرق خراميد، تا زيباترين آوازش را، ‌هم آواز شاعران جهان بخواند. با آنها  سرود انسان بودن بسرايد. صداي آدمي را آواز در دهد و در دنياي ناهموار و بيسامان، در زمانهي نامردميها شعر را چون آيينهي نيکيها و همدليهاي انساني، چون پرچم  صلح و دوستي ملتها فراز بام جهان بچرخاند و بسرايد. و سرود ! و در «کاشغر»  حتي براي   زيبا رخان چين و ختن به زبان مادرياش شعر خواند.

 

 

سازيًن سيمي دالغالانـيًر

دالغالار داشا ديٌير

                        جالانـيًر

ايندي منيم اوٍرهيٌيم

يئلکنسيز بير گمي کيمي

                دالغاريًن ايچينده

 

دريغا ! مرگ چنبره زده در جان نجيب عمران،‌ با نيش زهرناکاش قلب شاعر شريف ما را  گزيد. عمران هنوز آواز اين سفر را سر نداده، مرگش را سرود و در نيمشبان پاييزي غمبار، ‌مرگ و ميلادش به هم رسيدند. جسم نازنيناش با زردهاي خزاني پاييز در آميخت و به آنسوي نگاه آدمي، ‌تا آه.... سفر کرد.

 اينک وداع آخر ! در يک سوي سکوي تالار «خانهي هنرمندان ايران» کرسي خطابه و در ديگر سوياش تمثال عمران با آن چهرهي هميشه آشنا، خيره بر انبوه مردمان. و يادش با دوستدران به هزار زبان در سخن است. جمعيت فوج- فوج ميآيند و دسته – دسته ‌دور عمران حلقه ميزنند . او در همهي اين حلقههاي متعدد در تجلي است  و با شوخ چشميهايش تبسّم را بر لبها مينشاند و در  بهت و حيراني ياران و دوستداراناش نهان ميشود. و باز اندوه است که موجا موج  در اين جمع  پر شمارجاريست!

عمران ميگفت:

 

بوته

 

مادر بزرگ من

دم مرگش، ‌گفت:

- در سينهام باياتي نابي شکفته است

عمران کجاست؟!

***

امروز روي خاکش

روييده چار بوتهي نازک

مانند چار مصراع،

از يک دو بيتي ناب!


* استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد


استاد رضا سید حسینی تجسم شکوهمندی انسانی  

 

   استاد رضا سید حسینی تجسم شکوهمندی انسانی

 

 

 

 

سالهاست که می آید . می آید نسخه اش را تجدید و ما رانیز با ادبیات زنده و متجسم آشنا می کند و می رود. تا بار دیگر … بیاید. کلامی،سخنی بگوید و ما را با بعد دیگری از ادبیات آشنا سازد و یادی ، خاطره ای در ما به جا بگذارد وبرود.

می آید . آزمایشش را میدهد ؛ تا آزمایش آماده شود،فرصتی ست برای من که با او چائی بنوشم وگپی بزنم. او از خاطرات دورش، ازجوانی،از میانسالی، ازکارش،دوستانش،انگیزه ها وآثارش بگوید .صمیمی و ساده و بی پیرایه، اما پر است .تا تو با او اخت شوی و آنگاه بگشاید دریچه دل را و بگوید گفتنی ها را. می گوید،بی شائبه ی از خود بزرگ بینی ها.چیزی را که نمی داند،یا اثری را که نخوانده است ، موردی را که ندیده است ؛ خیلی  ساده می گوید که : نمی دانم… نخوانده ام …. نه دیده ام.خیلی راحت . اما این  موارد کم هستند .بخصوص در مورد آثار. چونکه او سالهای شکوفایی ادبیات این مرزو بوم را زیسته و خودش در شکوفایی آن سهم بسزایی داشته است. درمتن اش بوده است ..اما بر خود نمی بالد،که بلی! من چنان و چنین کردم. به یادش می آورم، ازچیزهایی که می دانم و آن وقت شروع می کند به توضیح دادن.بی هیچ شاخ و برگی ماجرا را تعریف می کند اما چنان واضح وعمیق می گوید که در خاطرم نقش می بندد..افسوس می خورم که چرا آنها را  یادداشت نکردم.که اکنون به آنها  مراجعه می کردم.و خیلی حس و حالهایی که در ان موقع داشتم در آن یاداشتها منعکس می شد و می ماند. بگذریم که کوتاهی کرده ام. اما در دیدارهای زیادی که با استاد داشتم و دفعاتی که در منزلشان بودم و یا در مجالس همنشین اش  …چیزهایی به یادم مانده است. فکر می کنم که پرداختن به برخی از آنها خالی از لطف نباشد.

استاد بیش از ۶٠ سال است که با ادبیات زندگی کرده . با بزرگان بسیاری نشست و برخاست داشته ، همکاری کرده است . از جمله با عبدالله توکل،دکترخانلری، دکترساعدی،آل احمد ، ابوالحسن نجفی ، جلال خسروشاهی . سر دبیر مجله سخن و چند مجله ی معتبر دیگر بوده ، سرپرستی فرهنگ آثار  به عهده اش بوده و… خلاصه بگویم  استاد رضا سید حسینی یکی از قطبهای مؤثر در پیشرفت و توسعه ادبیات فارسی بوده وهستند.

مکتب های ادبی را که با ویرایش جدید از سوی انتشارات نگاه چاپ شده برای چندمین بار خواندمش . سرگذشت کتاب با سرگذشت مؤلف و خواننده اش هم خوانی دارد، به این معنا که : مؤلف هر چه غنی تر می شود و آموخته هایش وسعت پیدا می کند ، کتابش نیز پر بار تر ، وزین تر و کامل ترمی شود.  خواننده اش نیزهمگام با آن  تعالی می یابد و بر آموخته هایش افزوده می شود . این اثر سالهاست که در دانشگاه ها تدریس میشود  و کتاب مرجع معتبر برای محققان هنر وادبیات است.

این کتاب در آغاز ، به عنوان آشنائی با « ایسم » های ادبی نوشته شده و به صورت سلسله مقالات  در مجلۀ «  فرهنگ نو » چاپ شده بود . بعد در سال ٣۴ به صورت کتاب مجددا چاپ و منتشر می شود. از آن سال تا به حال این کتاب در حال تکمیل شدن و گسترده شدن و نوشدن است .

می گویم: استاد مکتب های ادبی شما هم برای خودش پدیده ای شده . در هر ویرایشی از نو متولد می شود. می گوید: این دیگر آخرین ویرایش است. حتی فکر می کنم که این ١٨٠ صفحه یی که درباره سوررئالیسم نوشتم خودش یک کتاب جدا می شد . باید همین کار را می کردم . نمی دانم چرا به آن اضافه کردم . بعدا هم ١٠٠ صحفه دگردیسی رمان نوشتم . آن را هم اضافه کردم .

می گویم: استاد شما درمقدمه نوشته اید که درکار نگارش فلسفه ی هنر و ادبیات هستید، این خیلی خوشحال کننده است. می گوید: من بعد از انقلاب ۶ سال در فرهنگسرای نیاوران فلسفۀ ادبیات و هنر درس داده ام .بهترین سالهای زندگییم همان سا لهای تدریسم بود. درس های فرهنگسرا اگر جمع شود می تواند یک کتاب « فلسفه ادبیات » بشود .آنها خوب هستند. یک مقداری از آنها را هم در فصلنامه هنر چاپ کرده ام . این خیلی خوب است. این را می توانم به روال مکتب های ادبی منتشر کنم . فلسفه هنر که جلد اولش یونان و روم است تقریبا حاضر است .. دربارۀ افلاطون و ارسطو  چیزهای نوشتم که چاپ شده و نیز رساله ای از لونگینوس ترجمه کردم . اینها و بعلاوۀ چند مطلب می شود جلد اول و جلد های  بعد …ببینم چه می شود.

با خود می گویم اگر استاد درسنامه هایش را فراهم بیاورد و  تدوین اش کند محشر می شود . حقیقتا” جای این اثر در زبان فارسی خالی است.

رساله ای درباب شکوه  سخن  لونگینوس چاپ شد .خواندم. چه اثری شورانگیزی است . در دیداری بعدی گفتم  که :استاد رساله لونگینوس را خواندم واقعا با شکوه نوشته شده ، …

از من می پرسد که کارهای بابک احمدی را خوانده ام یا نه ؟ می گویم :خوانده ام. می گوید: ساختار و تأویل متن اش را خوانده ای ؟ می گویم : خوانده ام .

می گوید : خوب من هم می خواستم همان ها را بگویم دیگر . می گویم : نوشته های احمدی بدنیست . اما به نظرم بیشتر اش نقل قول است .  هنوزگوارده نشده اند . می گوید : اثر خوبی است . می گویم : خوب است . اما کارشما حسن دیگری خواهد داشت. شما در متن ادبیات  هستید . از کلاسیک تا به امروز ، ادبیات زندگی شماست . شما به ادبیات جهان تسلط دارید . منظورم زبانها نیست . ادبیات بطور عام را می گویم : دانش ادبی شما حیرت انگیز است . شما لحظه به لحظه  نو می شوید. لبخندی می زند و می گوید : اغراق می کنید . می گویم : شاید کمی اغراق می کنم . اما همه اش اغراق نیست در گفته ام حقیقتی نهفته است . به نظرم می آید که شما اکثر نویسندگان طراز اول جهان  را خوانده اید . این را من در طی این سالیان دریافته ام . شما همیشه در حال نو شدن هستید . شما به روز هستید  مقبول امروزی ها . باز لبخندی می زند و با فروتنی می گوید که خوب ، من زیاد می خوانم .من زیاد مطالعه می کنم به خاطر همین است . می گویم : من هم منظورم همین بود . می گویم شما در متن ادبیات هستید شما در متن فلسفۀ و هنر و ادبیات هستید . شما می دانید چه بگوئید ،  چگونه بگوئید . نبض ادبیات در دست شماست به همین دلیل این «  فلسفه ادبیات و هنر» شما  لطف  دیگری و حسن دیگری خواهد داشت. همین است که من وامثال من  چشم انتظارش هستیم . می گوید بسیار خوب ببینیم چه می شود .

اوایل دیدارهایمان بود که پرسیده بودم  : استاد در ترکیه درس خوانده اید؟  گفته بود: نه ! پرسیده بوده ام پس ترکی استانبولی را از کجا یاد گرفته اید ؟ ترجمه ی ناظم حکمت ، یاشار کمال و … امر ساده ای نیست . شاید از زبان دیگر مثلا فرانسه ترجمه کرده اید آنها را؟ گفته بود: نه ، از ترکی استانبولی ترجمه کرده ام .

می گویم : چگونه شد که به ادبیات پرداختید ؟ می گوید : در شهر اردبیل روزنامه ای پخش می شد به نام وطن یولوندا، من این روزنامه را که به ترکی آذری چاپ می شد می خواندم . از یکی از شماره های آن قطعه ادبی انتخاب و ترجمه کردم دادم و به روزنامۀ جودت ،چاپ اش کرد . علاقه ا م به ترجمه زیاد شد . اما روزنامه چیز باب طبع من نداشت که ترجمه اش کنم. آقای دیباج رئیس فرهنگ وقت اردبیل آدم با سواد و متشخصی بود و من با پسرایشان همکلاس و دوست بودم .آقای دیباج به باکو دعوت شده بود . من به دوستم گفتم که به بابات بگو ، از آن طرف مجلات ، مجموعه های ادبی ، کتاب هایی بیاورد  . اتفاقا آقای دیباج رفتند به  باکو و باخود کلی مجله ، مجموعه وکتاب آوردند . امااینها به خط سیریلیک بود . من خط سیریلیک را یادگرفتم و از میان آن مجموعه ها نغمۀ شاهین  ماکسیم گورکی را ترجمه کردم که روزنامه جودت چاپ اش کرد . آن موقع در کلاس دوم متوسطه بودم . معلم ادبیاتمان آقای الفتی  که آدم با سوادی بودی وارد کلاس شد و رو کرد به همکلاسی هایم وگفت که :بچه ها  این سید را می بیند ، با شما خیلی فرق دارد، کله اش بوی قورمه سبزی می دهد آنگاه به ترجمۀ من اشاره کرد . خیلی خوشش آمده بود.

در آن سالها( سالهای نیمه اول دهۀ ٢٠ ) آقایی از شهر تبریز برای سخنرانی به اردبیل می آمد . واقعا جنتنل من بود . خوش پوش ، خوش قیافه ، خوش صحبت بود . این آقا « احمد اسپهانی » نام داشت. در ترکیه درس خوانده بود . ترکی استانبولی را به خوبی و روانی صحبت می کرد. اشعار ناظم حکمت را که می خواند آدم واله اش می شد . او عاشق ناظم حکمت بود . اسپهانی بعدها به زندان افتاد و خانواده اش از هم پاشید ه شد . بعد از زندان، تنها  یک بار او را دیدم و اقعا” مفلوک شده بود . از آن طراوت جوانی ، از آن قیافۀ خوش و صحبت های  گیرا ،از آن لباس های برازنده و شیک هیچ چیزی برایش باقی نمانده بود. یک پالتوی سربازی مندرس پوشیده بود و در لاله زار یک اتاق نیمه مخروبه کرایه کرده بود . واقعا برایش متأسف شدم. دیگرهیچ وقت او را ندیدم . من ترکی استانبولی را ازاو یاد گرفتم . شروع کردم به ترجمه و شعر بید مجنون ناظم را آن موقع ترجمه کردم .

من شعر سالخیم سویود ناظم را می خوانم به ترکی و اوهم شروع می کند به خواندن شعر:

 

Akiyordu su 

Güsterip aynasinda soğüt ağaclarini.

!Salkimsogütler yikiyordu suda saçlarini


اما ، من ترجمه جدی را با عبداله توکل شروع کرده ام . او بود که دستم را گرفت و به من ترجمه را آموخت .  من ترجمه زبان فرانسه را از او یاد گرفتم یاد خاطره ای می افتد : زمانی که من در تلویزیون مسئولیت داشتم ، دوستان تصمیم گرفته بودند از آقای روشن ضمیر ، همان آقائی که برای حیدربابای استاد شهریار مقدمه نوشته ، فیلمی تهیه کنند. گفتم: من هم با شما می آیم .  رفتیم به کرج منزل دکتر روشن ضمیر ، بعد از خوش وبش گفتم که: آقای دکتر شما معلم فرانسۀ من در اردبیل بودید : گفت یادم نمی آید .گفتم : چرا . گفت: نه یادم نمی آید . گفتم : فلانی را یادت می آید ؟ گفت: آره ، یادم می آید . خوب درس می خواند . فرانسه اش خوب بود. گفتم : آره ، اما من فرانسه ام خوب نبود  به این دلیل در خاطره ی  شما نمانده ام . می خندیم .

می گویم : استاد پس زبان  فرانسه را کجا یاد  گرفته اید؟  می گوید : « در مدرسۀ پست و تلگراف، فرانسه را یاد گرفتم . آقای پژمان بختیاری شاعر معروف ، معلم فرانسه مان بود . ناظم مدرسه هم بود . بعد از آن به انجمن ایران و فرانسه می رفتم …

از استاد عبد اله توکل می گفتید. می گوید : آره  با عبداله توکل ۶ کتاب ترجمه کرده ام . من از ترکی استانبولی ترجمه می کردم و او از فرانسه بعد با هم تطبیق می کردیم . من از این طریق، ترجمه از فرانسه را خوب یاد گرفتم . کتابهائی : ٢۴ ساعت از زندگانی یک زن  استفان تسوایک (١٣٢۶) زن بازیچه پیر لوئیس ( ١٣٢۶) دختر چشم طلائی بالزاک (١٣٢۶) در تنگ  آندره ژید ( ١٣٢٧)  مکتب زنان آندره ژید (١٣٢٧)

اولین اثری که خودم به تنهائی ترجمه کردم، تونیو کروگر اثر توماس مان بود که از ترکی  استانبولی ترجمه کردم، با ترجمۀ فرانسه اش تطبیق دادم  چاپ کردم . بعدها ترجمه های دیگر آن را که به زبان فرانسه ، انگلیسی بود از نظر گذارندم ـ بعد دکتر حسن نکوروح استاد زبان آلمانی ، آنرا بامتن اصلی تطبیق کرد . ترجمه را پسندید . می دانید که این اثر از بهترین  ترجمه های من است . من به این کتاب خیلی علاقه دارم . زندگی من هم کمی شبیه تونیوکروگر هست . می گویم استاد ،آنرا را خوانده ام نوول  خوبی است .

در دیوار غربی اتاق پذیرائی شان لوحی دیده بودم که به مناسبت کتاب ضد خاطرات  که بهترین کتاب سال شده بود، برایش داده بودند. می گویم استاد این کتاب ضد خاطرات  آندره مالروعجیب کتابی است .چه قدر اطلاعات چقدر ماجرا این آندره مالرو هم آدم عجیبی است . می گوید : آندره مالرو این کتاب رادر شرایط خاصی نوشته وقتی که سخت بیمار شد و احساس کرد که دیگر وقت چندانی برایش باقی نمانده . این کتاب را درآن شرایط روحی نوشته . می دانی تازه گی ها به من هم این حس دست داده ،بعد از این بیماری آخری، احساس  می کنم که باید کارهای نیمه تمامم  را تمام کنم . می گویم البته این تصمیم خوبی است . که کارهایتان را سامان بدهید و مقالات و مصاحبه ها و مقدمه ها یتان را جمع کنید . استاد  می گفتید که : می خواهید نام آن کتابتان « و بهانه های من » باشد .می گوید: آری . می گویم: از بیماریتان  نترسید . چیزی نیست . و اما این کار را، جمع آوری آثار پراکنده تان را هر چه زودتر شروع کنید  . چشم براهش هستیم.

می گویم : راستی چطورشدکه به آندره مالرو پرداختی . می گوید : از آندره مالرو خوشم می آمد .روزی با ایرج گرگین میهمان آقای خسرو سمیعی بودیم . درکتابخانۀ خسرو سمیعی چشمم به ضد خاطرات آندره مالرو افتاد شوق زده گفتم که به به ضد خاطرات ! ایرج گرگین رو کرد به من که خوب بردار ترجمه اش کن در مجلۀ تماشا به صورت پاورقی چاپ اش می کنم . گفتم که این کتاب را نمی شود پاورقی چاپ کرد . گفت شما ترجمه کن ، من چاپ می کنم . گفتم نمی شود . هر چه اصرار کرد ، قبول نکردم . مدتی گذشت دیدم که ضد خاطرات با ترجمۀ آقای وهاب زاده درمجله تماشا  به صورت پاورقی چاپ شد . آقای وهاب زاده مرد شریفی بود . خوب هم ترجمه کرده بود . اما حدود  صد صفحه ای از کتاب را ترجمه کرده بود که کار را رها کرده بود . گویا با عقیده اش همساز نبوده .در چاپ ضد خاطرات وقفه افتاد روزی در اداره نشسته بودم که رئیسمان به من زنگ زد  واز من خواست که ترجمه را ادامه بدهم. من با او رودربایستی داشتم . به ناچار قبول کردم که ترجمه را ادامه بدهم .من هم دنبالۀ کار آقای وهاب زاده را گرفتم . ضد خاطرات تا پایان در تماشا چاپ شد .

تا اینکه بعد از انقلاب یک روز آقای علیرضا حیدری مدیر انتشارات خوارزمی به من زنگ زد که اگر آقای ابوالحسن نجفی بخواهد با شما همکاری کند و دوتایی این کتاب ضد خاطرات را ترجمه می کنید ؟ من به نجفی اعتقاد داشتم قبول کردم . من ترجمه ام را به او سپردم او اما کار جوانمردانه ای کرد . بدون مراجعه  به ترجمۀ من ، خود بخش های از کتاب را ترجمه می کرد و بعد با ترجمۀ من مقابله و مقایسه وتطبیق می کرد . اینطوری کار پیش می رفت . بعد از این که من ترجمه را کنترل می کردم . دوباره با جمعی از دوستان می نشستیم و ترجمه را با ز خوانی می کردیم . دوستان اگر نظری داشتند ارائه می دادند . به این ترتیب این ترجمه به پایان رسید . چاپ شد. با امضای نجفی و من. استقبال خوبی  ازش شد .

می پرسم پس شما امید را بعد از ضد خاطرات ترجمه کرده اید . می گوید : آره من استیل مالرو را شناخته بودم  قلق کار دستم آمده بود . امید را ترجمه کردم از آن هم استقبال خوبی شد .

در بیشتر دیدار هایمان در باره ی فرهنگ آثار صحبت می کرد. خیلی به این  اثرعلاقه مند بود. راستش را بگویم این اثر تنها و تنها به همت همچون مردی می توانست منتشر شود . ایشان هم صلاحیت علمی اش را داشت  هم وسعت نظر ،هم علاقه وپشتکار، همت ، پایمردی وبلند نظری استاد سید حسینی این  اثرعظیم وبی نظیر را به زبان و فرهنگ فارسی هدیه  کرد……

می گفت : این اثر دایره المعارف۶  جلدی خواهد بود برای نویسندگان ،شعرا، محققان ، دانشجویان و خواننده گان و همه ی علاقه مندان بسیار سودمند خواهد بود .٢٠ هزار اثر از شعر ، داستان ، نقد ، تاریخ ، فلسفه ، جامعه شناسی ، خلاصه در هر حوزه ای که اثری  خلق شده آن اثر در این دایره المعارف معرفی شده است.

می گویم : استاد چگونه به فکر این کار افتادید؟ می گوید شورای کتاب انتشارات سروش این تصمیم را گرفته بود که فرهنگ آثاری راکه در ١٩۵۴ در پاریس به فرانسه چاپ شده بود ،ترجمه کنند. برای این کار ،اسماعیل سعادت،احمد سمیعی ،ابولحسن نجفی را به عنوان هیئت علمی برگزیده بودند. آمدند سراغ من. من ٣ سال در دایره المعارف اسلامی کار کرده بودم اما دیگر آنجا نمی رفتم. آره، آمدند سراغ من و سرپرستی این اثر را به من سپردند .بعدا هم آقایان هیئت علمی عضو فرهنگستان شدند ومن تنها ماندم. خانم مهشید نونهالی به کمک ام آمدند . خیلی کمک کردند.هم ترجمه هم ویرایش کردند. یک تنه کار هئیت علمی را انجام دادند.

من هم برای این اثر کنجکاو شده بودم. پرسیده بودم که استاد همه ی این ٢٠هزار مدخل را ترجمه کرده اید ؟ گفته بود که آره : اتفاق جالبی افتاد .من١٩٩۴ به فرانسه رفتم به چاپ جدید این اثر برخورد کردم .این اثر سالها تجدید چاپ می شد ، اما بدون ویرایش تنها یک جلد ضمیمه اش کرده بودند .اما چاپ جدید ویرایش جدیدی از این اثر بود؛ همه ی آثار منتشر شده تا سال ١٩٩٠ را در بر می گرفت. آنرا خریدم به ایران آوردم و مبنای کار قرار دادیم .کاری که در این فرهنگ کردم هر بخش را به متخصص اش دادم که  ترجمه کند و اینکه این اثر از ٢٠ هزار مدخل  تنها ٢٠٠ مدخلش مربوط  به ایران و کشور های اسلامی  می شد این٢٠٠ مدخل  را جدا کردم و برای آثار ایرانی – اسلامی . شروع کردیم به تالیف فرهنگ جدیدی با این سبک و کیفیت. که سرپرستی اش را آقای احمد سمیعی به عهده دارند من هم با ایشان همکاری می کنم  این اثر در۶ جلد تدوین خواهد شد. اما حجم اش نصف حجم فرهنگ آثار خواهد بود.

برای خاطر اینکه فرانسوی ها زیاد به جهان سوم نپرداخته بودند . راه حلی که پیدا کردیم این بود که فرهنگ کیندلرز را بگیریم. مقاله هایی از آن ترجمه کنیم . کیندلرز فوق العاده است. واقعا اگر ایران مترجم آلمانی به حد کافی داشت و من هم آلمانی می دانستم که هر دوی اینها موثر است من به جای این فرهنگ آثار کیندلرز را می دادم ترجمه بشود . مقاله های آن به  مراتب خیلی از مقاله های فرهنگ آثار مفصل تر است . کیندلرز خیلی فرهنگ جالبی است.

جلد اول فرهنگ آثار از چاپ درآمد .واقعا” اثر بزرگی است .یک حادثه است در زبان فارسی .استاد یک دهه اززندگی اش  را سر این کار گذاشته.به استاد تبریک می گویم .کمی سبکتر شده است . اما همچنان دل اش در گرو فرهنگ اش هست. سا لهای چندی نیز لازم هست تا این کار سترگ به سر انجام برسد واو از زندگانی اش مایه می گذارد تا این کا به پایان برسد.حتی مرگ جانگداز آن عزیز سفر کرده ؛ آن میوه ی دل پدر نیز اورا از این کار باز نمی دارد . درنهایت جلد ششم  هم از چاپ در می آید. باخود می اندیشم که اگر کس دیگری به جای استاد سید حسینی بود کار را رها می کرد اما او نکرد. این اوج ایثار است . و تنها از سید حسینی برمی آید .

می گویم :مرحوم دکتر جلال خسرو شاهی در مصاحبه ای  گفته است : « کارهای مترجمی که در کار من مؤثر بود . استاد سید حسینی است . …در کار ترجمۀ  آثار معاصران ادبیات ترک، سالهاست که با استاد رضا سید حسینی همگام و همراه بوده ام و از تجربیات و دیدگاهای ایشان بهره ها برده ام …

هنگامی که استا سید حسینی و من رمان سه گانه « آن سوی کوهستان » یاشار کمال را ترجمه می کردیم ایشان در این مورد ( سبک نوسینده ) بسیار دقت می کردند به همین دلیل این رمان با سبک یاشار کمال ترجمه شد .یادم می آید بعدها وقتی یاشار کمال را دیدم ، گفت یکی از دوستانم که استاد زبان فارسی است ، پس از خواندن ترجمه ی وشما برایم نوشت ؛ یاشار تو اگر ایرانی بودی عینا به همین اسلوب می نوشتی . »

می گوید : من با جلال در مجلۀ سخن آشنا شدم و تا آخر عمرش هم دوستی مان دوام داشت . اولین کاری که من و جلال انجام دادیم برگزیدۀ داستانهای امروز ترک بود . می دانید که جلال در ترکیه تحصیلاتش را تمام کرده بود . دکترای حقوق گرفته بود باشماری از شاعران و نویسندگان ترک دوست بود . فروغ را او به ترک ها شناسانده بود. جلال مرد خوش ذوق و نازنین بود . می گویم: شیوۀ ترجمۀ تان چگونه بود . یعنی چگونه یک اثر را  با هم ترجمه می کردید ؟ می گوید : جلال ترکی اش را می خواند و من هم فارسی اش را بلافاصله می نوشتم . اولها این طوری بود . بعدا جلال هم  شروع کرد به فارسی نوشتن . همین طور  ما کار  را ادامه می دادیم .

می گویم :استاد! عمران می گفت که استاد سید حسینی کتاب : «پیشگامان شعر معاصر ترک» را سپرده به من. دارم به چاپ آماده اش می کنم . می گوید: آره جلال خیلی زحمت کشیده برای این کتاب این اواخر همۀ فکر و ذکرش این کتاب بود .

یادم می آید دکتر خسرو شاهی را در منزل استاد دیده بودم . مرد خوش برخوردی بود . در فکر تهیۀ یک آنتولوژی از شعرای آذربایجان ایران بود .  می خواست مجموعه  را به زبان ترکی استانبولی در ترکیه چاپ بکند . بعضی از شعرا را اسم برد که می شناختم . گفت شعرهایشان را ترجمه کرده ام . استاد مرا هم به ایشان معرفی کردند .  دکتر خسروشاهی از من خواستند که چند تا از شعرهایم را بخوانم . من هم از حفظ چند تائی خواندم. گفت که حتما تا ده روز دیگر چند تا از شعرهایم را به ایشان برسانم . من  هم این کار را کردم . نمی دانم که سرنوشت آن اثر چه شد . به هر حال درمنزل استاد هم صحبت ،  از این کتاب پیشگامان شعر معاصر ترک شد . بحث به احمد عارف کشیده شد.من احمد عارف راخوانده بودم. با صدای خودش  هم شعرهایش را شنیده بودم . از چند و چون کتاب با خبر شدم . دلم می خواست  که این کتاب هر چه زودتر چاپ شود . بالاخره سرنوشت این کتاب هم این بود .  کتاب پیشگامان شعر معاصر ترک  به همت استاد سید حسینی وعمران صلاحی چاپ شد .

عمران در مقدمه ی کتاب پیشگامان شعر معاصر ترک نوشته که: بدون راهنمائی و یاری های استاد حتی قلم زنی ها و قدم زنی های  استاد سید حسینی این کار هرگز به سامان نمی رسید . نوشته که شما با تمام گرفتاریها و ناملایمات زندگی ، بزرگوارانه دستش را گرفته اید که نیفتد . خیلی صمیمی و ساده و درست نوشته. بعد اعتراف کرده  که: « آنچه من از ترکی استانبولی می دانم مدیون این استاد هستم و آنچه نمی دانم مدیون خودم . » عمران است دیگر .

می گوید : عمران خیلی زحمت کشیده ، روی کتاب کار کرد ه ، در واقع آن را به سامان رسانده . من دیگر حوصله اش را نداشتم . [بعد از مرگ بابک بود] دستم به کار نمی رفت بعد از مرگ جلال نیز؛ به غیر ازنوشته ی اونات کوتلار ، که دربارۀ جلال نوشته بود؛  دیگر از ترکی چیزی ترجمه نکرد م.

اکثر نویسندگان صاحب نام کشور بر این باورند که استاد سیدحسینی داستان شناس برجسته ای است .در دنیا  کمتر رمان و یا داستان مهمی است که او نخوانده باشد .نوشته اش درباره دگردیسی رمان نشان می دهد دانش او درباره رمان از چه عمق و گستردگی ای برخوردار است.

در یکی از دیدارهایمان صحبت از داستان نویسی ترکیه شد، نظرش را درباره رمان نویسان برجسته ی ترکیه پرسیدم و ایشان هم نظرشان را گفتند. آنوقت فهمیدم که ایشان چه قدر می خوانند .از یاشارکمال زیاد صحبت می کردند. از چند و چون آثار ش می گفتند . گفتم که: استاد من تازگی ها اربابهای آقچاساز ترجمه ی رحیم رئیس نیا را با اصل اش مقابله کرده ام  واقعا خوب ترجمه کرده ؛ اثر را در زبان فارسی باز آفریده است. نظراستاد را در مورد شروع رمان اربابهای آقچاساز پرسیدم ،گفتند: شروع  اربابهای آقچاساز یکی از بهترین شروع های رمان است .کمی مکث کردند و گفتند:  تازگی ها رمانی خوانده ام از اورهان پاموک به نام اسم من سرخ است واقعا عالی ست رمان عجیبی است یک رمان پلی فونیک درجه یک است .خیلی خوشم می آید. از من پرسید آیا از اورهان پاموک چیزی خوانده ام یا نه ؟ می گویم :ترجمه ارسلان فصیحی را خوانده ام . « قلعه سفید»  همین . چیزی ازش نخوانده ام . گفت :  این اورهان پاموک کتاب دیگری  هم دارد به اسم کارا کتاب. این هم اثر خوبی است .می گو یم استاد دلم می خواهد آنها را بخوانم  اگر امکان داشته باشد برایم بیاورید  و قول می دهد که بیاورد.

بعد از چند سال اورهان پاموک برنده ی جایزه نوبل شد . زیاد سر و صدا نکرد یا حداقل من در جریان اش نبودم .راستش را اگر بخواهید من همیشه آرزو داشتم که جایزه نوبل رابه یاشار کمال بدهند . این جایزه واقعا” حق  اوست. .به هر حال به یاشار کمال ندادند.

می گویم :استاد! سالهاپیش شما به اورهان پاموک جایزه نوبل را داده بودید ،خندید. گفتم: امسال آکادمی سوئد به اورهان پاموک جایزه نوبل داده است .اما این حق یاشار کمال بود

می گوید:  اورهان پاموک نویسنده خیلی خوبی است . ولی من دلم می خواست این جایزه به یاشار کمال داده می شد . او واقعا مرد بزرگی است وکارهایش برجسته است . اورهان پاموک جوان تر است و آثارش هم مقداری امروزی تر . آمده بود نمایشگاه کتاب و ارسلان فصیحی مترجم آثارش آمد پیش من و گفت اورهان پاموک می خواهد تو را ببیند . رفتیم و صحبت کردیم و به او گفتم: از کتابت« اسم من سرخ است »  خیلی خوشم  آمد . فصل های کوچک جذابی دارد . ثانیا شما آن روشی را پی گرفته اید که امبرتو اکو در پیش گرفته بود و موفق هستید . کاری که امبرتو اکو  کرده بود این بود که مقداری از بار اطلاعاتی اش را راجع به قرون وسطی جمع می کند و خودش بالاخره گفت آنقدر منابع جمع شده که برای تاریخ نویسی کافی نیست و باید یک رمان بنویسم . این کار را کرد ولی خوب یک زرنگی در این میان می کند مثلا یک حادثه پلیسی یا قتلی می گذارد بعدا تمام اطلاعات قرون وسطایی اش را آن تو می ریزد . « نام گل سرخ » چنین چیزی بود . این جوان هم این کار کرده بود . کتاب درباره نقاشی در دربار سلطان مراد چهارم در دربار ترکیه بود .  آنجا دو طرز تفکر اینکه تصویر آدمی در جهان اسلام آیا مجاز هست یا نیست مطرح می شود و اینکه درباره بعضی ها مجاز هست و درباره بعضی ها مجاز نیست . شاه سفارشی می دهد که تصویر آدمی در آن هست و یک دسته با آن  دسته مخالف هستند و یکی از این استادها را می کشند و با قتل شروع می شود . ولی شما از تمام این اطلاعات حیرت می کنید . مسائل مربوط به مکتب تبریز و مکتب شیراز و تمام این اطلاعات نقاشی در آن می آید . رمان خیلی قشنگی است . امبرتو اکو بنای چنین روشی را گذاشت . کتاب « راز داوینچی »       دان براون هم چنین کتابی است . با قتل موزه دار موزه لوور شروع می شود و تمام اطلاعات  لازم را درباره مساله جام مقدس و حضرت مسیح می دهد …

سالهاست که ما با هم  اخت شده ایم . ازنوازشهای پدرانه واستادانه ا ش همیشه بهره ها برده ام .ایشان آخر وقت ها پیش ما می آیند .موقع رفتن کمی باهم قدم می زنیم وبعد خدا حافظی .همیشه موقع رفتن مرا با این قطعه شعر ندیم می نوازند :


بیرمن و بیرسن و بیر شاهد سیمینه ادا

اذن وئرسن سن اگر بیرده ندیم شیدا

غیر یارانی ائده ک جمله سین ای شوخ فدا

گئدلیم سرو روانیم  یورو  سعد آباده


زنگ می زنم . مثل همیشه خودش در را به رویم باز می کند . آهسته با تکیه بر عصای فلزی کوتاهی ، راه می رود. گرفته است . از کرختی دستها و پاها یش شکایت می کند .     می نشینم  به حال و احوال پرسی . احترام خانم هم می آید . او هم سالهاست که آرتروزدارد. با عصا راه می رود . می گوید : به سید می گویم عصا را از دست نگذار . اما او حرفم را گوش نمی کند . می بینید که من همیشه عصایم را با خود همراه دارم . بانویی است مهمان دوست ، خوش قلب و مهربان  ، همیشه با گشاده رویی از ما پذیرائی می کند . بلند می شود و شربت انبه می آورد . می گوید : بخور سوغات هند است. سیاووش ( نوه اش) از هند آورده است . می خندم و می خورم.

خانه ، خانه ی ادبیات و هنر است. دیوارهایش را تابلوهائی از سالوادور دالی . لوحه های افتخار و عکس استاد عکس های بابک و… مزین کرده است. روبرویم قفسه ای از کتاب است. به چند زبان می شود از ردیف کتابها ، کتاب برداشت : فارسی ، فرانسه ، انگلیسی ، ترکی ، عربی و…و آن دک(DEK) معروف که همیشه استاد ، با دقت  وچیره دستی راه اش می انداخت و ما را به موسیقی ( اکثر وقت ها از روحی سو) میهمان می کرد . به روحی سو خیلی علاقه دارند . خاطره هم دارد  از روحی سو ، می گوید : غلامحسین ( دکتر ساعدی ) هم به روحی سو خیلی علاقه داشت . اول بار ٧ نواراز کارهای روحی سو پرکردم بهش دادم . سکوت می کند . به من چشم می دوزد و می گوید : می دانی ، او برایم مثل برادر بود ما با هم خیلی رفیق بودیم . حیف شد غلامحسین . می گویم خیلی خاطره با او دارید  درسته ؟ می گوید: خیلی . یک شب غلامحسین با صمد بهرنگی وبچه ها آمدند  منزل ما. ازسر شب تا صبح همه اش گفتیم ، بحث کردیم ، خندیدم یک نوار پر کرده ام از آن شب . گفتم یادتان هست ، که گفته بودید آن نوار را پیدا می کنید و می دهید به من ؟ می گوید : آره باید بگردم .سعی می کند که بلند شود خواهش می کنم که بنشیند . می گوید باشد برای بعد .

باز  یاد خاطره ای می افتد ، لبخندی می زند و می گوید : آخرهای حکومت پهلوی بود . در تبریز رؤسای مناطق رادیو تلویزیون جلسه ای داشتند . بعد از اتمام جلسه قطبی رئیس وقت رادیو تلویزیون به هر کدام ازما  دوهزار تومان پول پرداخت کرد تا هزینه شام و هتل کنیم . پراکنده شدیم  وخودش هم به مهاباد رفت . من هم بهروز دولت آبادی را پیدا کردم. سوار ماشین بنزش شدیم راندیم به آخیر جان . جلو قهوه خانه عمو جلیل پیاده شدیم وبا عمو جلیل به صحبت نشستیم . از همه چیز گفتیم . بیشتر صحبتمان از صمد و بچه ها بود . برگشتنی من اشاره کردم به بهروز و گفتم که آن ٢هزار تومان را به عمو جلیل بدهیم گفت نه جایش اینجا نیست . برگشتیم . من  تا تبریز همه اش گریه می کردم .تا رسیدیم به شهر. بهروز مرا برد به عاشیقلار قهوه سی . عاشیق ها  آنجا جمع بودند . مشهورترین شان هم بودند. می زدند و می خواندند . خیلی به دلم نشست . بهروز اشاره کرد که جایش اینجاست من هم ٢هزار تومان را به عاشیق ها هدیه کردم .   باز هم بغض گلویش را می گیرد .

می گویم عمران هم از عاشیق ها خیلی خوشش می آمد . برای عاشیقلار قهوه سی هم شعر گفته  . شعر خیلی خوبی است می گوید : حیف شد عمران . حیف شد .

یادم می آید که در مراسم یادبود عمران ، استاد قصد داشتند  قصیده ترنم المصاب خاقانی را بخوانند . از من خواستند که ترکی این قصیده را برایش پیدا کنم . برگزیده آثار خاقانی یی که من داشتم ،ترجمۀ قصیدۀ ترنم المصاب نبود . ایشان در آن مجلس ابیاتی چند از این قصیدۀ معروف خاقانی که در مرثیۀ فرزند ش امیر رشیدالدین گفته . خواندند :



صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید

ژالۀ صبحدم از نرگس تر بگشایید

دانه دانه گهر اشک ببارید ، چنانک

گره رشتۀ تسبیح ز سر بگشایید

سیل خون از جگر آرید سوی بام دماغ

ناودان مژه را راه گذر بگشایید


این شعر را در آن مجلس با چنان حالی خواندند که همۀ اهل مجلس متأثر شدند .احساس کردم که انگار در مراسم بابک اش می خواند . این مرد آنچنان مهربان ،انسان دوست ، نجیب وخیر خواه است که همه دوستش دارند ، همه او را  از خود می شمارند . فرقی نمی کند  که چه مشرب فکری و راه و رسم سیاسی و عقیدتی داشته باشند .استاد آنچنان شریف و بزرگوار و وارسته هستند که همۀ مرزهای فکری و سلیقه ای را در می نوردند. یگانه مرز برای او انسانیت است و بس.

احترام خانم قفسۀ کتاب را نشانم می دهد . بلند می شوم به طرف قفسه می روم . خودش هم می آید . به عکس اش اشاره می کند : می شناسی اش ؛ آره شما خودتان هستید . درسته. فکر می کنم  مربوط به دهۀ چهل باشد . نه عکس دهۀ سی است . بعد از ازدواجمان با سید است می خندد. می گویم :چه خوب. راستی احترام خانم شما چطور با استاد آشنا شدید . می خندد آرام می رود و کنار استاد می نشیند . می گوید : آن لوحۀ دیپلم پالم آکادمی فرانسه است . به سید داده اند . می گویم می دانستم .  می گویم : استاد این پالم آکادمی چیست ؟ می گوید : این آکادمی را ناپلئون بنیان گذاشته است ، کانون علمی معتبر فرانسه است . درفرانسه خیلی برایش ارزش قائلند .

می پرسم استاد در کدام کشورها تحصیل کرده اید؟ می گوید:یک سال در بلژیک ارتباطات خواندم سال ١٣٣۶ بود. سال ١٣۴٢ در مدرسه ی عالی ارتباطات دور ،در پاریس درس خواندم ودانشنامه گرفتم . در لس آنجلس  درUSC ( دانشگاه کالیفرنیای جنوبی) ۶ ماه فیلم سازی خوانده ام و…

احترام خانم بلند می شود و به کنار قفسه ها می آید و لوحه را بر می دارد . باشوق نگاهش می کند و می گذارد سر جایش. لوحه های دیگر را که خودش به دیوار زده نشانم می دهد . لوحه ها زیاد است . در دیوارها جای خالی نمانده است . آنها را کنار هم روی زمین ، کنار قفسه و کمدها چیده است .  یکی از عکس های برزگ استاد را نشانم می دهد . استاد پیپ به لب دارد. می گوید: این عکس را پوستر کرده بودند به مناسبت٨٠ سالگی سید.     می گویم: دیده ام . باز هم تابلوها و عکس هارا را نشانم می دهد و در مورد هر یک توضیح می دهد انگار دارد استاد را معرفی می کند . یکی ـ یکی با لبخند و با آن ته لهجۀ  شیرین کرمانشاهی اش. می گویم :نگفتید که چگونه با استاد  آشنا شده اید. می گوید : سید و عبداله توکل آمده بودند کرمانشاه ، افسر وظیفه بودند ، در خانۀ یک درجه دار  پولدار منزل گرفته بودند . من هم در دبیرستان درس می خواندم .  پسر آن استوار به خیال خودش مرا نشان کرده بود . خواستگارم بود . اما من او را دوست نداشتم . بالاخره مادر سید آمد از من خواستگاری کرد . پدرم که اهل مطالعه و آدم معتقدی بود . استخاره  کرد ، خوش آمد. قبول کرد . من هم قبول کردم .ازدواج کردیم . آمدیم تهران سید در مخابرات کارش را ادامه داد . ما خانه مان خیابان امیرکبیر بود . ٧ سال با مادر سید آنجا با هم زندگی کردیم …

احترام خانم آنقدر ساده و صمیمی صحبت می کند که آدم دلش نمی خواهد حرف او را قطع کند می پرسد: تو « بابی » مرا دیده بودی ؟ می گویم :نه ! اما  زیاد درباره اش شنیده ام از شما ، از استاد ، از دوستان اش . یادم می آید عکسی از « بابک » برایم نشان دادید که هنوز خاطرم مانده است آن عکس ، در قاب فلزی نقره ای رنگ بود ، کنار پنجره تنها . خیلی خوشم آمد. یادش نمی آید . بلند می شود و به اطاق خودش می رود و مرا هم دعوت می کند.می گوید:نگاه کن ببین کدام عکس را می گفتی . دیوار پر از عکس است اکثرا هم عکس های بابک و کاوه از کوچکی تا … و توضیح می دهد :این « بابی » است و دوچرخه اش ، این کاوه است و گیتارش  این آخرین عکس « بابی » است ایستاده روی پله های سنگی  دانشگاه سوربن . … می گویم :نه احترام خانم آن عکس را اینجا نمی بینم …. اطاق عجیبی است دیوارهاش پر از قفسه های کتاب و قاب های عکس است و احترام خانم همه اش از بابک می گوید چه قدر رفتار  این بانو برایم طبیعی است . آشناست . اولحظه ای درنگ می کند و فکر می کند  مرا خسته کرده است . می گویم احترام خانم می دانید هر وقت شما را می بینم یاد مادرم می افتم . مادر من هم پسر جوانش را از دست داده است . یگانه برادر من در ١٩ سالگی در جبهه شهید شده است . مادرم هم رفتارش شبیه شما بود . خواهش می کنم راحت باشید . از اطاق احترام خانم خارج می شویم .می رود و از لای کاغذها نوشته ای می آورد نوشتۀ مدیریان است دربارۀ  اصالت ساختار .نوشته چنین شروع می شود :

در سال ١٣۶۵ در دانشگاه شیراز با بابک  آشنا شدم ، غیر تکراری بود جذاب و جدی ، همه چیز را یکجا در او می دیدی . بسیار اخلاقی و مقید بود . ویژگی های جالبی داشت که در جای دیگری باید به آنها پرداخت ، راستگوئی ، صداقت ، جدیت ، امانتداری از ویژگی های بارز او بود هیچگاه زبان او به عبث گشوده نمی شد و بسیار نیکوکار بود.

بابک زیاد  مطالعه می کرد و نسبت به انتشار دیدگاهها و نظراتش بی توجه و کم علاقه بود روحیه ای پرسشگر داشت و پرسش هایش را سقراط وار بیان می کرد .

در سال ٧٢ پیرامون نشانه  شناسی و ساختار گرایی تحقیقاتی داشت که در جمع دوستان ارائه می داد و به بحث می گذاشت ، مقاله زیر بر گرفته از یاداشتهای آن روزهاست که به یاد آن عزیز تقدیم می گردد.

مدیریان بعد از بحث دربارۀ ساخت و ساختارشناسی که بیشتر روایت دیدگاههای بابک هست . مقالۀ مفید و جالب توجهی نوشته و در سایت اش منعکس کرده است . در پایان مقاله می نویسد :

معروف ترین پایه گذاران مکتب اصالت ساخت لوی اشتراوس ، فوکو ، آلتوسر ولاکان هستندو شناخت مکتب اصالت ساخت بدون شناخت اندیشه این متفکران  شاید میسر نباشد. بابک مطالعات عمیقی پیرامون اندیشۀ این بزرگان را آغاز کرده بود . بخصوص دربارۀآثارفوکو وام گیری او از کانگیلم تحقیقاتی داشت که متأسفانه  به رشتۀ تحریر در نیامده . آخرین تحقیق علمی اش که باز خوانی آثار علمی گاستون باشلار بود ، نیز نا تمام ماندو …؟

احترام خانم می گوید :می دانی «بابی» یک  ماه  مانده بود که دکترای  فلسفه اش را

از دانشگاه سوربن بگیرد .بی اختیار یاد این بیت حافظ می افتم  که استاد هم گاهی آنرا زمزمه می کنند:

 

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می رویم به داغ بلند بالایی


می گویم : استاد واقعا این صفاتی که برای بابک آقای مدیریان  برشمرده همه نشأت گرفته از وجود و شخصیت شماست

می گوید : نه ، نه بابک خیلی بالاتر از من بود . او در مطالعه و تحقیقاتش به نتیجه های جدیدی رسیده بود . او خیلی بالاتر از من بود. بعد از اینکه کارهایش را بررسی کردم فهمیدم. بابک حیف شد او ثمرۀ عمرم بود . می گویم آری به شما رفته بود .

احترام خانم آن قاب عکس مخصوص را می آورد . قابی نسبتا بزرگ که همۀ عکسهای بابک را از کودکی تا آخر عمرش در آن جمع کرده است . می آورد نشانم می دهد : این دائی بابک است . ببین بابک به دائی اش رفته . عکسی را در می آورد . می گوید « بابی»  عین دائی خلیل اش جوان مرگ شد . ؛ غمگنانه می خواند :

قرعه العین من آن میوۀ دل یادش باد

که چه آسان شد و کار مرا مشکل کرد


یادم می آید که استاد این بیت را چند وقت پیش برایم خوانده بود .  حافظ  این شعر را در مرثیه ی پسرش گفته .هر وقت از بابک سخن به میان می آید . استاد بیت های از شعرای  کلاسیک ادبیات فارسی  را از حفظ می خواند ، از خاقانی ، از جامی ، از حافظ . همۀ این بزرگان این مراثی را در مرگ فرزندشان سروده اند . عجیب است که  همۀ این اشعاردر وزن واحدی سروده شده اند :

 

ریختی خون دل از دیدۀ گریان پدر

رحم بر حال پدر نا مدت ای جان پدر

نو بهار آمد و گلها همه رستند ز خاک

تو هم از خاک برآ ای گل خندان پدر

جان خود بدهد و جان عوض بستاند

گر بود قابض ارواج به فرمان پدر

 

تا استاد این ابیات جامی را می خواند . احترام خانم تجدید مطلع همان قصیده ی را اندوهگنانه می خواند :

 

زیر گل تنگ دل ای غنچۀ رعنا چونی

بی توما غرقه به خونیم تو بی ما چونی

سلک جمعیت ما بی تو گسسته است زهم

ما که جمعیم چنینیم  ،تو ،تنها چونی ؟


بابک را ندیده بودم اما ترجمه هایش  را در مجلات خوانده بودم در سطح بسیار بالائی بود .از ترجمه هایش می شد فهمید که با صاحب قلم بسیار خوانده و اندیشمند طرفی . کاوه را زیاد دیده ام . هم صحبت شده ام . او هم راه پدر را پیش گرفته ،مترجم است.از بورخس دو کتاب ترجمه کرده ،کتابهای دیگری هم دارد . گیتار می نوازد اما شیفته ی تار آذربایجانی  است . عکاس هم هست .یکی از عکس هایش  را سالها پیش دیده بودم . در شمال گرفته بود . عکسی از درناها  بود . چه قدر زیبا بود . درنای پیشتاز را نشان اش دادم و گفتم کاوه جان به این می گویند «اؤنجول» . آن درناها هنوز هم در خیال من در پرواز اند. من پرواز درناها را زیاد دیده ام ،در اوایل  بهار و اواخر پاییز .آوازهای درناها  برایم خاطره انگیز است.امشب اینجا  انگار آواز پرندگان آواز رنگها ، آواز آرزوها ، آواز آبها ، آواز اشیا ، آوازچشمها ، آواز  یادها ، آوازآوازها در جان من نغمه در نغمه افکنده اند….. من در فضائی خاصی قرار گرفته ام فضا فضا ی ارواح درد کشیده است . در جان من روح همۀ اشیا ، همۀ گفته ها ، همه …  حتی تابلوهای سالوادر دالی ، ارواح ساعدی ، بابک ، برادرم حسین و همۀ عزیزان انگار هم آواز گشته اند .

استاد شعری از ناظم حکمت زمزمه می کند . قطعه ای است از داستان شیخ بدرالدین  یک بار هم این شعر را از زبان او شنیده ام . می گویم استاد آن ماجرای دکتر ساعدی و این شعر برایم خیلی جالب است  فکر می کنم در این لحظه وقت اش است. که باز هم آن خاطره را بگوئید :

می گوید: می دانی غلامحسین برایم رفیق بود ، برادر بود ، عزیز بود . در روزگار سخت ، در سخت ترین روزهای زندگی ام او پناه من بود . بعد از مرگ بابک اولم ، بعد از مرگ نسیم . اگر غلامحسین نبود من مرده بودم .

با خود می گویم عجب! نمی دانستم که  فرزندان استاد در خردسالی فوت کرده اند.احترام خانم این بار هم ماجرا را توضیح می دهد.بابک بچه ام قی و اسهال گرفت  و تلف شد .آن موقع سید در بلژیک دوره می دید ، بچه ام که مرد ،مادر سید نگذاشت که خبرمرگش را به سید بدهیم وقتی از بلژیک برگشت و سوغاتی ها را پخش می کرد ،سوغاتی بابک را در آورد پرسید پس بابک کو؟ آنوقت ماجرا را برایش گفتیم.  استاد می گوید : آره واقعا شوکه شدم . غلامحسین به دادم رسید . هر روز به من سر می زد . مرا با خود به گردش می برد . نمی گذاشت که من زیاد ناراحت بشوم . نسیم هم جلو چشم ام بازی می کرد ؛ رفت سراغ قرص های برادرم که بیماری قلبی داشت . بچه قرص ها را خورد و مسموم شد . روی دستهایم در بیمارستان پرپرزد و مرد . ضربۀ روحی سختی خوردم . واقعا اگر غلامحسین نبود نمی دانستم که چه بلائی به سرم می آمد . اینها را گفتم تا  برسم به این مسئله :

غلامحسین از زندان آمده بود بیرون . دلم پرپر می زد که ببینمش . اما در رودر بایستی گیر کرده بودم . مسئله هم این بود که من در تلویزیون کار می کردم . مثلا مدیر شبکه بودم. « اتی » اصرار می کرد که باید برویم . غلامحسین را ببینیم . می گفت که او برایت دوست نبود بلکه برادر بود تو نمی توانی به دیدنش نروی . بالاخره تصمیم گرفتیم . رفتیم به دیدنش . خانمی هم  مهمانش بود . روی مبل با فیس و افاده لم داده بود. غلامحسین مرا معرفی کرد که بلی آقای… مدیر  … آن خانم بعد از شنیدن این حرفها  خودش را بیشتر گرفت. من حرفی نزدم. سکوت شد . بعد از مدتی غلامحسین سکوت را شکست . از ما پذیرائی کرد . گفت بریم بالا . بلند شدیم رفتیم طبقه بالا  ، اتاق کارش . صفحه ای گذاشت . روحی سو بود . می خواند ، تا رسید به این جا که شعرهای ناظم را دکلمه کرد . مرگ بدرالدین ـ  ـ ـ سه سرو را با آن صدائی مخصوص به  خودش دکلمه می کرد .


Yagmur  çiseliyor

Korkarak

Yavaş sesle

Bir ihanet konusmasi gibi

 ......

من زدم زیر گریه ،  یکهو غلامحسین خودش را انداخت به طرف من . همدیگر را در آغوش گرفتیم . هق-هق گریه کردیم …. بعد غلام رو کرد به آن خانم و گفت فکردی خانم این برادر منه …. استاد بغض می کند .

می گویم استاد این شعر را خیلی خوب ترجمه کرده اید . مثل اصل شعر ناظم محکم و گیرا و زیباست . می گوید خوب در آمده . می دانی بهترین ترجمه هایم رااز ناظم در کتاب پیشگامان شعر معاصر ترکیه آورده ام . ترجمۀ استاد :

 

اعدام شیخ بدر الدین

 

باران ریز می آید

ترسان

با صدای آهسته

مانند گفتگوی جنایت

باران ریز می آید

مانند فرار پاهای سفید و برهنۀ گناهکاران

بر روی خاک تیره و مرطوب

باران ریز می آید

در بازار اصناف « سرز »

جلو یک دکان مسگری

بدرالدین به درختی آویزان است .

باران ریز می آید

ساعت دیر و بی ستاره ای از شب است .

و اینکه در زیر باران خیس می شود

و بر شاخ بی برگی تکان می خورد

گوشت برهنۀ شیخ من است

باران ریز می آید

بازار سرز لال ،

بازار سرز کور است

در فضا ، اندوه لعنتی سکوت و نابینایی

و بازار سرز چهره اش را با دستها پوشانده است

باران ریز می آید !

 

تحمل، هجوم درد های بزرگ اگرچه تابسوزند ؛اما دردها به مرور زمان در درون آدمی ذوب می شوند . شادی ها هم همین طور هستند. هر چه بزرگتر باشند پایا ترند . غم و شادی ها با ذرۀ ـ ذرۀ وجود آغشته می شوند ، به تمامی گسترۀ جان جاری می شوند و  با آه ها ، خنده ها ، نگاه ها و لحن کلام می آمیزند و آنگاه در اندیشه ،عاطفه و رؤیا ها جلوه می نمایند ، با خصلت های انسان همراه  می شوند . انسانهای بزرگ غمهای  بزرگ را تاب می آورند ، اما زندگی شان ، اندیشه و احساسشان همیشه با آن غم آغشته است.غمی که در ژرفای جانشان ته نشین شده ، درشرایط خاصی با نگاهی ، لبخنده ای، کلامی، رخ می نماید و به جان و روح تو رخنه می کند .

دیروقت است و هنگام خداحافظی. ایشان  که در مبل آرمیده  بودند، خواستند بلند شوند و مرا بدرقه کنند . خواهش کردم همچنان که هستند، باشند و قبول کردند ، از پایین به من نگاهی انداختند و لبخندی زدند . لبخند و نگاهی آمیزه ای از شادی و غم .انگار نوری بود که از اعماق جانش، ازجهان رؤیاهایش می تابید . جانش بود که به صدا و نگاهش بدل شده بود . یک آن من با تمام وجودم احساس کردم که درونم روشن شده است . برایم عجیب و دل انگیز و رؤیایی آن بود نگاه و لبخند . مردی را می دیدم که تمامی جانش را در نگاه و لبخند ش به تجسم در آورده بود  .


بی اختیار این عبارت بوآلو در وصف  لونگینوس  در ذهنم نقش بست که  : ” این مرد خود تجسم شکوهمندی انسانی است “.

 

تابستان ۱۳۸۷

 

 * استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد

 

ناظم حکمت بزرگ است همچون عصر ما   ترجمه

 

   ناظم حکمت بزرگ است همچون عصر ما

 


           نجاتي زکريا در گفتگو با يئوتشنکو

 

در فستیوال “استروگ” یئوتشنکو دنیای دیگری بود. واقعا غوغا بود. همین که با او آشنا شدی و به سخنانش که گوش سپردی، آن وقت حس می‌کنی شعرهایش در تو برانگیخته می‌شوند و به زندگی دوباره‌شان در روح و جان تو ادامه می‌دهند. چنان با احساس و ملموس حرف می‌زند که حس می‌کنی سخنانش پیش چشمانت جان می‌گیرند. گفته‌هایش تجسم زنده آرزوهایش هستند. آشکار و بی محابا و عالی….. در دیدارهای رسمی و غیر رسمی‌اش همین خصلت را دارد. درباره هر چیزی ازش سئوال بکنی و این سئوال هر چقدر هم مبهم باشد پاسخ های او ساده و صریح است.

- نمی دانم چی شد که یکباره ناظم حکمت به ذهنم خطور کرد.

- ناظم را از نزدیک می شناختم. با هم دوست بودیم. او قبل از هر چیز انسان بزرگی بود. انسانی اصیل و با پرنسیپ عالی. اشعار او در سطح جهان خوانده می‌شود. در هر دوره‌ای فرقی نمی‌کند. او سرتا پای وجودش شعر بود.

- بدون تردید در شعر زبان عامل مهمی است نه؟

- نمونه زنده‌اش اشعار خود ناظم است. من با آنکه زبان ترکی نمی‌دانستم اما شعرهای ناظم را درک می‌کردم. آنها را واقعا حس می‌کردم و با آنها می‌زیستم. چونکه‌‌ به گفته خود ناظم، این اشعار سراپا ایمان، سراپا مبارزه و سرشار از امید و حسرت بود.

- آیا بزرگی یک شاعر در آن است که واقعیت را آنطور که حس کرده بیان کند و آنها را آنگونه به تصویر بکشد که حس کرده؟

- ناظم حکمت واقعا همینطور بود. او آن چیزی را که اندیشیده بود، آن چیزی را که حس کرده بود بیان می کرد.

یئوتشنکو همانطور که می‌خورد و می‌نوشید یک ریز حرف می‌زد. حس می‌کردم که چه اطلاعات وسیعی از ناظم دارد.

- او شعر می نوشت و حقایق را آشکار می‌کرد. به غیر از این چه کار می‌توانست بکند؟

- فطرتا او شاعری به تمام معنا بود. قلب بیمارش دنیای شگفت‌انگیز اشعار و ایده‌آلهای روشن‌اش؛ و مغزش دایره‌المعارف زنده بود. به راستی من به این گونه افراد به‌ندرت برخورد کرده‌ام. من و شما از یک نسل هستیم. او نه تنها ما جوانها را خوب درک می‌کرد- یعنی شاعران و نقاشان جوان را- نقاشی را هم خیلی خوب می‌شناخت،‌ خودش هم نقاش بود. از نقاشان ترک عابدین دینو و ابراهیم بالابان را بسیار دوست داشت، شیفته آنها بود. اگر کسی یک بار او را می‌دید، می‌خواست دوباره و چند باره او را ببیند. آن شخص در طول عمرش شیفته ناظم باقی می‌ماند و نمی‌خواست یک آن، این شیفتگی را از دست بدهد. او خیلی پرکار بود. به قدری خاطره داشت که در چند جلد کتاب هم نمی‌گنجید.

انسانها را خیلی دوست می‌داشت. کسی را که می شناخت اگر مدت طولانی او را نمی‌دید غمگین می‌شد. زبانش را، مردم و کشورش را دیوانه‌وار دوست می‌داشت. غم مردم زبان و کشورش همیشه با او بود. در شعر”اتوبیوگرافی”‌اش می‌گوید:

نوشته هایم به ۳۰ -۴۰ زبان دنیا خوانده می‌شوند. اما در ترکیه به زبان مادریم؛ خواندن آنها ممنوع است.
شاعر همه جهان بود. دید جهانی داشت. وقتی شور سرودن وجودش را فرا می‌گرفت ترانه همه مردم را؛ ترانه همه سرزمینها را؛ سرود برادری تمامی مردم جهان را می‌سرود. عاشق مردم سرزمین خویش بود، اما به همان اندازه خلق های دیگر را هم دوست می‌داشت.

- ارزش کار ترجمه در ادبیات معاصر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

- بله ترجمه! ترجمه کار بسیار ضروری است؛ اما نه به خاطر نفع مادیش، بلکه به خاطر پیشرفت هنر و ادبیات لازم است.

ناظم روسی را خیلی خوب می‌دانست؛ اما هیچ وقت به زبان روسی شعر ننوشت. حتی اشعار خودش را به زبان روسی ترجمه نکرد؛ موقع شعرخوانی هم اشعارش را به ترکی می‌خواند. می‌گفت: “انسانها شعری را که به خاطر انسانها سروده شده باشد می‌فهمند. من آن موقع که روسی نمی‌دانستم چطور شعرهای مایاکوفسکی را می‌فهمیدم. او نیز شعرهای من را که به ترکی می‌خواندم درک می‌کرد” راست می‌گفت؛ در زبان روسی هم اشعار او سنگین است.در اشعار او یک فضای بکر؛ یک جهان غیر عادی وجود دارد.
شعرهای دیگر ناظم هم به یادم آمد.

ناظم در تمامی اشعارش شاعر ماندن را ضروری می‌دانست. نمایشنامه‌ها و سناریو‌هایش هم با شعر پهلو می‌زند. بزرگی شاعر هم به آن است که بتواند احساس و اندیشه‌هایش را به صورت روشن بیان کند و آنها را تجسم بخشد.

در خیلی از شعرهای ناظم حال و هوای نمایش وجود دارد. می‌شود آنها را برای نمایش و اجرا آماده کرد. همین حالا هم سالهاست که نمایشنامه‌هایش در سالنهای مختلف دنیا به اجرا گذاشته می‌شود. او هیچ وقت آرام و قرار نداشت؛ مثل کودکی شلوغ و پر انرژی بود و خیلی‌ها را می‌رنجاند “درفش‌”اش دائما دستش بود. این اواخر هم همین طور بود. در سفرهایش و در شعرها و تمام نوشته هایش، اما آنچه می نوشت به آن باور داشت و در قبال همه چیزاحساس مسئولیت می‌کرد.

- فکر می کنم او دیگر این روزها بدون اجازه از مرزها عبور می کند؛ این طور نیست؟

- ناظم همیشه همین طور بود. او مخالف حد ومرز بود. او ایمان داشت که شعر هایش همه جا ؛ از جمله در ترکیه خواهند خواند. او با این امید زنده بود. ایمان داشت که در همه کشورها میخک، آزادی و نان فراوان خواهد شد. امروز شاعری که به اندازه ناظم نام آور باشد و آثارش به بیشتر زبانهای دنیا ترجمه شده باشد خیلی کم است. وقتی کتابهایش؛ آنگونه که در کشور ما به صورت کلیات چاپ شد، بزرگی و عظمت او چشمگیرتر خواهد شد. او به اندازه قرن؛ ارزشمند خواهد بود.

- تاثیر پذیری شاعران موضوعی است که همیشه ازآن گفتگو می شود. نظر شما چیست؟

- ناظم شاعری نیست که تحت تاثیر کس دیگری باشد. بلکه او خود شاعر تاثیر گذار است. از روزی که قلم به دست گرفت تا آخرین سروده هایش تمامی احساس‌ها ؛ اندیشه‌ها و باورهایش را به تصور کشید. مثل همه شاعران بزرگ. 

 سال  ۱۹۶۵

 

* استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد